تحت تاثیر ه!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 23:56
یک/ در راستای تاثیرات بخش زنان خواب دیدم زایمان طبیعی کردم :| خیلی هم بدون درد و عالی بود. تنهام بودم و کاملا مریم مقدس وار بچه ام دنیا اومد! فقط نفهمیدم چی شد یهو من وارد یک بازی کثیف شدم و تعقیب و گریز جنایی شد و بچه ام گم شد! :/ ثمین خواب دیده بود میخواسته طبیعی زایمان کنه ولی دکتر افتخاری بهش گف...
یاد بگیریم آدم باشیم!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 23:56
از همین الان با خودمون تمرین کنیم. تو هر منصبی که هستیم. هرچقدر که بازه مدیریتمون وسیعه. هرچند نفر که خواسته و ناخواسته یه جوری کارشون به ما گیره... یاد بگیریم اگر چیزی قانون ه برای همه قانون ه! اگر اجازه ای صادر میشه یا صادر نمیشه باید برای همه بشه یا نشه!! یاد بگیریم وقتی یکی اومد بهمون یادآوری کر...
بیمارستان الانور آباد ٦ این داستان معجزه ی خلقت!
-
تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 18:37
بخش اطفال به سلامتی و خوشی و خرمی (:|) تموم شد. نمره هاش هنوز نیومده و هروقت بیاد شما عزیزان دل رو از نتیجه ی مثبت منفی و یا احتمال زیاد خنثی اون افطاری مزبور مطلع خواهم نمود همی :دی ده روزی میشه در بخش به غایت متحیرانه ، شادمانانه ، آف گونه آنه ، خانمانه و صد البته تهوع برانگیزانه ی زنان به سر میبر
از همین ادمهای بی هوا
-
تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 18:37
همیشه در زندگی از این آدمهای ویری بوده ام. ویری به این معنا که کاملا بی هوا و یکهو هوس میکنم همین الان بروم ادوات نقاشی بخرم و پس از سالها نقاشی بکشم. ویری به این معنا که یکهو هوس سالاد ماکارونی از سرم بیرون نمیرود و تا وقتی مامان را مجبور نکنم به درست کردنش دست بردار نیستم. من عمریست از این ادمهای
خود کرده را تدبیر؟؟ نیست جانم! نیست!
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 2:00
من از اول بخش اطفال ( که یه چیزی حدودا دو ماه و ده روز پیش بود) یک ایده تو کله ی مبارکم چرخ میزد! اونم ایده ی افطاری دادن به اساتید بود. :| راستش رو بخواهید ما اکثرا روزای اخر هر بخشی میرفتیم یک کیک سفارش میدادیم و یک خوشحالی کوچک میکردیم که هم به مثابه ی تشکر از اساتید اون بخش باشه و هم و باطنا مع
و شد آنچه که شد!
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 2:00
مراسم افطاری پر ماجرامون دیشب بعد از کلی اهن و تولوپ برگزار شد! از شما خوانندگان عزیز تقاضا میشود در خارج از گود این مراسم همراه ما باشید! حتی میشه بهش سرزده هم گفت. در این حد! :| حدودا ٢٠ دقیقه قبل اذان رسیدم تالار. مهدی پایین جلو در واستاده بود ( قبلا گفتم چون فامیل نمتونم بگم اسم همکلاسی هام رو م
جان در تن من چکار دارد بی تو؟؟
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 18:16
یک گلدان هم بود از این به قول اهل فن "تراریوم" ها . برای تولدم ٨-٩ ماه پیش رفقا هدیه آورده بودند. گل شناس نیستم. عشق گل شاخه ای هستم اما عشق گیاه سبز نیستم. اما راستش را بخواهید این ها بد در دلم نشسته بودند. دو مدل از این ساکولنت ها داشت و یکی دو مدل هم انواع دیگر گیاهان کوچک. هر روز مینشستم کنار ت
خبرنگار شو :)
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 14:36
دست بحنبونید دیگه! یعنی چی نشستید یه جا و فقط نگاه میکنید ؟ :دی این همه ما نوشتیم و شما بعضا خندیدید و بعضا ایراد گرفتید و بعضا هم غر زدید . حالا شما بنویسید و ما بشنویم و حال کنیم :دی خلاصه ی مطلب اینکه ما تیم خبری رادیوبلاگیها فراخوان خبرنگار شو زدیم! این افتخار رو دارید که اگر بهترین باشید همکار ...
دویست و یک
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 13:46
ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیر ما بأنفسهم :) +دوست عزیزی که من نمیشناسمت و ادرسی هم در پی ام از خودت نذاشتی : این انتخابات برا من هیچ فایده ای که نداشت یک فایده داشت. آدم های دور و برم رو بهتر شناختم. من هیچ وقت تو زندگیم آدم شناس خوبی نبودم و در حد امکان به همه عشق و دوستی دادم. ولی زندگی درس های ...
بیمارستان الانور آباد ٥
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 13:46
دو سه روز پیش یک پسر سیزده ساله رو اورده بودن اورژانس. حالا ساعت چند؟ ساعت دو ونیم نصفه شب !! یک پسر بسیار تپل و استخون دار و البته خوشحال و پر حرف! :)) فک میکنید شکایتش چی بود؟ خوردن کلید !!!! میگف تو خونه با داداشم داشتیم برا مامانم شعبده بازی میکردیم کلید رو گذاشتم گوشه لُپم و سپس نمیدونم چی شده
و قطاری که سیاست میبرد و چه خالی میرفت...
-
تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 14:52
دیگه هممون خسته ایم از بحث های سیاسی. حتی منی که هیچ وقت از سیاست خوشم نیومده و ازش فراری بودم تو این روزا خواسته و اغلب نا خواسته وارد بحث هایی شدم که اکثرا نتیجه ی خوبی هم نداره. میدونید؟ بنظر من سیاست و مذهب دو مقوله ای هستند که ادمها خیلی سخت در
به هرکی میگم با من بمونه میذاره میره از دل من *
-
تاریخ: 1396/2/24 ساعت: 13:06
زندگی ام صحنه ی تراژدیک ترین تئاتر شهر است. وقتی دیگران حواسشان نیست ، یواشکی از کنار صحنه خودم را از لابلای ادمهای ان بالا میکشم پایین و مینشینم بین تماشاگران و کناری ام تخمه افتابگردان میدهد دستم و غرق میشوم در داستان. انگار این روایت تراژدیک مربوط
سلامی صمیمی تَر از غم ندیدم ... به اندازه ی غم تو را دوست دارم...
-
تاریخ: 1396/2/24 ساعت: 13:06
گاهی اوقات حس میکنم اگر خدا در حق بشر فقط همین یک کار هم میکرد برای ادم بس بود. همین خلقت اشک و گریه را میگویم. همین بس بود برای اینکه ما آدمها را به بندگی اش دراورد. همین یکی بس بود تا ثابت کند خیلی خدای خوبی است... خدایا ! مرسی که اجازه میدهی شب ها
همه گمرک ها رو هم میدن هاااا همه ی همه اش رو! مدیووونید فکر دیگه بکنید! :دی
-
تاریخ: 1396/2/24 ساعت: 13:06
+خب به سلامتی اقا داماد چه کاره اند؟ - اقا داماد خیلی مظلوم اند. به شغل شریف قاچاق لباس مشغول اند فعلا ! + آخی آخی! از بیکاری مجبور شدن قاچاقچی شن دیگه ... روزگار بدی شده سمیه!
بیمارستان الانور آباد ٤
-
تاریخ: 1396/1/25 ساعت: 10:21
از چاق سلامتی و تبریکات عید و همه ی اینا بگذریم! :دی راستش تمام این مدت که ننوشتم علتش این بود که حوصله ی تبریک مبریک نداشتم :)) بریم سر أصل مطلب :دی بخش جدیدمون اطفال ه. یک بخش که نه !٤ عدد بخش بسیااااااار شلوغ و پر سر و صدا ! هر ساعتی که بری صدای جیغ و جیغ و ونگ و ونگ و گریه و عربده ی (!) بچه ها ش
زیر بارون با تو ام ، تو خیابون با تو ام... تو دلم برف اومده من تو زمستون با تو ام...*
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 20:16
داشتم به اصرار مامان دستی روی سر و صورت این اتاق نیمه جان میکشیدم. اتاقی که یک سال و نیم است نیمی از روح صاحبش رفته و جسم صاحبش مانده در همین چهار دیواری سفید! اتاقی که کتابهایش رفته. عروسکهایش رفته. ماگ هایش رفته. شعر هایش رفته... نامه ها ، برچسب های رنگی ، جعبه های کادو ، روبان های قرمز و حتی لباس
سازت را با بهار کوک کن
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 20:16
یادم باشد اگر روزی دخترکی داشتم نامش را بهار بگذارم. بهاره نه ها ! بهار! اخر میدانید منو پدر بچه های آینده ام باهم قرار گذاشته ایم که اگر بچه مان پسر شد او اسمش را انتخاب کند و اگر دختر شد من! اسم دخترکم را که بهار گذاشتم خودش خود به خود یاد میگیرد به دنیا لبخند بزند. یاد میگیرد با آمدنش سر و صدا را
بار دیگر وبلاگی که دوست میدارم!
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 1:01
میدونم که به قول اهنگ جدیده ی گروه سون "دیییییییره! واسه برگشتنت دیره!" ولی خب به اعتقاد من برا نوشتن در وبلاگ دیر نوشتن بهتر از هرگز ننوشتنه :دی فلذا به گیرنده های خودتون دست نزنید و تا اخر این برنامه هم همراه ما باشید :دی بخش های ٤ ماهه ی پک جراحی هم تموم شد. از امتحاناش هم نگم بهتره کلا :/ امتحان...
فصل جدید
-
تاریخ: 1395/12/5 ساعت: 0:27
1- به به ! خوش اومدین ! صفا اوردین! بابا از اینورا... بله دوستان اشاره میکنن دکوراسیون جدید مبارک! سلامت باشید آقا ! چه میشه کرد دیگه... بالاخره ما هم گفتیم یه دستی به سر و روی اینجا بکشیم ببینیم چی پیش میاد ! :دی یک تشکر بسیار بسیار ویژه دارم از دوست عزیز و هنرمندم دکتر سین که زحمت هدر رو کشید و خی...
بیمارستان الانور آباد :))
-
تاریخ: 1395/12/5 ساعت: 0:27
یه مریض دارم تو بخش جراحی که چند روزی هست بستریه و یه آقای ادیکت (معتاد) شصت ساله است. (اینکه میگم مریض دارم یعنی اینکه من استاژرش ام و باید هرروز برم از حال و بالش مطلع شم. استاژر هم همون کارآموزه در رشته پزشکی) امروز پرونده اش رو ورق زدم دیدم حالش نسبتا بهتره گویا فقط تعداد گلبول های سفیدش هنو بال...