وقتشه عاقل شم!

متن مرتبط با «این شهر بی تو» در سایت وقتشه عاقل شم! نوشته شده است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است!

  • نیلوبلاگ

    بخش اطفالم تموم شد و الان از اول مهر بخش عفونی ام. ولی اطفال کلی خاطره و موارد تلخ و شیرین داشت که دوست داشتم براتون تعریف کنم که خب بذارین رو حساب تنبلی. یه شب کشیک بودم دو نفری با یکی از اقایون گروه. قرار بود تا ساعت ۳ و نیم به اون زنگ بزنن و بعدش هم به من تا صبح. ساعت ۱ اینا بود که رفتم بخوابم و ساعت سه و ۴۵ دقیق...

    ادامه مطلب
  • صداش هم مثل ابی باشه البته!

  • نیلوبلاگ

    به عقیده من هر دختری تو این دنیا باید یه ابی تو زندگیش داشته باشه که هر وقت لازم شد براش بخونه: گریه نکن گریه نکن ، خاتون غم گریزِ من برای این دربهدر بیسرزمین گریه نکن......

    ادامه مطلب
  • آخ جوووووون ! تابستون!!! :|

  • نیلوبلاگ

    شاید باورتون نشه. راستش من خودمم خیلی باورم نمیشه ! ولی بالاخره تابستون شروع شد! :)) :/ الان در پوست خودم نمیگنجم. بالاخره برای دوووووو هفته متوالی تعطیل شدم! امروز امتحان زنان رو دادیم و بخش فان زنان هم به لقاء الله پیوست. خیلی خوشحالم که دروس ماژور استاژری تموم شد و ٤ تا مینور بیشتر نمونده. راستش دیگه حوصله ام از استاژر بودن سر رفته! دلم میخواد زودتر اینترن بشم و بعدش هم خلااااااص ! :/ چیه به خد...

    ادامه مطلب
  • بیمارستان الانور آباد ٦ این داستان معجزه ی خلقت!

  • نیلوبلاگ

    بخش اطفال به سلامتی و خوشی و خرمی (:|) تموم شد. نمره هاش هنوز نیومده و هروقت بیاد شما عزیزان دل رو از نتیجه ی مثبت منفی و یا احتمال زیاد خنثی اون افطاری مزبور مطلع خواهم نمود همی :دی ده روزی میشه در بخش به غایت متحیرانه ، شادمانانه ، آف گونه آنه ، خانمانه و صد البته تهوع برانگیزانه ی زنان به سر میبر...

    ادامه مطلب
  • از همین ادمهای بی هوا

  • نیلوبلاگ

    همیشه در زندگی از این آدمهای ویری بوده ام. ویری به این معنا که کاملا بی هوا و یکهو هوس میکنم همین الان بروم ادوات نقاشی بخرم و پس از سالها نقاشی بکشم. ویری به این معنا که یکهو هوس سالاد ماکارونی از سرم بیرون نمیرود و تا وقتی مامان را مجبور نکنم به درست کردنش دست بردار نیستم. من عمریست از این ادمهای...

    ادامه مطلب
  • خود کرده را تدبیر؟؟ نیست جانم! نیست!

  • نیلوبلاگ

    من از اول بخش اطفال ( که یه چیزی حدودا دو ماه و ده روز پیش بود) یک ایده تو کله ی مبارکم چرخ میزد! اونم ایده ی افطاری دادن به اساتید بود. :| راستش رو بخواهید ما اکثرا روزای اخر هر بخشی میرفتیم یک کیک سفارش میدادیم و یک خوشحالی کوچک میکردیم که هم به مثابه ی تشکر از اساتید اون بخش باشه و هم و باطنا مع...

    ادامه مطلب
  • جان در تن من چکار دارد بی تو؟؟

  • نیلوبلاگ

    یک گلدان هم بود از این به قول اهل فن "تراریوم" ها . برای تولدم ٨-٩ ماه پیش رفقا هدیه آورده بودند. گل شناس نیستم. عشق گل شاخه ای هستم اما عشق گیاه سبز نیستم. اما راستش را بخواهید این ها بد در دلم نشسته بودند. دو مدل از این ساکولنت ها داشت و یکی دو مدل هم انواع دیگر گیاهان کوچک. هر روز مینشستم کنار ت...

    ادامه مطلب
  • بیمارستان الانور آباد ٥

  • نیلوبلاگ

    دو سه روز پیش یک پسر سیزده ساله رو اورده بودن اورژانس. حالا ساعت چند؟ ساعت دو ونیم نصفه شب !! یک پسر بسیار تپل و استخون دار و البته خوشحال و پر حرف! :)) فک میکنید شکایتش چی بود؟ خوردن کلید !!!! میگف تو خونه با داداشم داشتیم برا مامانم شعبده بازی میکردیم کلید رو گذاشتم گوشه لُپم و سپس نمیدونم چی شده...

    ادامه مطلب
  • سلامی صمیمی تَر از غم ندیدم ... به اندازه ی غم تو را دوست دارم...

  • نیلوبلاگ

    گاهی اوقات حس میکنم اگر خدا در حق بشر فقط همین یک کار هم میکرد برای ادم بس بود. همین خلقت اشک و گریه را میگویم. همین بس بود برای اینکه ما آدمها را به بندگی اش دراورد. همین یکی بس بود تا ثابت کند خیلی خدای خوبی است... خدایا ! مرسی که اجازه میدهی شب ها...

    ادامه مطلب
  • بیمارستان الانور آباد ٤

  • نیلوبلاگ

    از چاق سلامتی و تبریکات عید و همه ی اینا بگذریم! :دی راستش تمام این مدت که ننوشتم علتش این بود که حوصله ی تبریک مبریک نداشتم :)) بریم سر أصل مطلب :دی بخش جدیدمون اطفال ه. یک بخش که نه !٤ عدد بخش بسیااااااار شلوغ و پر سر و صدا ! هر ساعتی که بری صدای جیغ و جیغ و ونگ و ونگ و گریه و عربده ی (!) بچه ها ش...

    ادامه مطلب
  • زیر بارون با تو ام ، تو خیابون با تو ام... تو دلم برف اومده من تو زمستون با تو ام...*

  • نیلوبلاگ

    داشتم به اصرار مامان دستی روی سر و صورت این اتاق نیمه جان میکشیدم. اتاقی که یک سال و نیم است نیمی از روح صاحبش رفته و جسم صاحبش مانده در همین چهار دیواری سفید! اتاقی که کتابهایش رفته. عروسکهایش رفته. ماگ هایش رفته. شعر هایش رفته... نامه ها ، برچسب های رنگی ، جعبه های کادو ، روبان های قرمز و حتی لباس...

    ادامه مطلب
  • بیمارستان الانور آباد :))

  • نیلوبلاگ

    یه مریض دارم تو بخش جراحی که چند روزی هست بستریه و یه آقای ادیکت (معتاد) شصت ساله است. (اینکه میگم مریض دارم یعنی اینکه من استاژرش ام و باید هرروز برم از حال و بالش مطلع شم. استاژر هم همون کارآموزه در رشته پزشکی) امروز پرونده اش رو ورق زدم دیدم حالش نسبتا بهتره گویا فقط تعداد گلبول های سفیدش هنو بالا بود که اونم مشاوره عفونی انجام شده بود و انتی بیوتیک گذاشته شده بود. مشکل أولیه اش کوله سیستیت حاد بود (التهاب کیسه صفرا) پرونده اش رو برداشتم رفتم بالاسرش، گفتم حاج اقا حالتون چطوره امروز؟ گفت "بهترم خانم دکتر" همینو که گفت مریض تخت بغلی که اونم یه پیرمرد بود سرش رو از زیر پتو بیرون اورد و رو به من گفت :" بهش بگو اگه بهتری چرا چسبیدی به تخت راه نمیری پس؟؟؟ ...بهترم بهترم!!" این اخرش رو با حالت ...

    ادامه مطلب
  • بیمارستان الانور آباد ٢

  • نیلوبلاگ

    ادم وقتی تو محیط های درمانی کار میکنه با همه قشری برخورد داره. ما هم ادمای فقیر رو میبینیم هم پولدار (البته لازم به ذکره پولدار ها اگه موردشون اورژانسی نباشه میرن مشهد و بیمارستان خصوصی) هم با سواد و تحصیل کرده هم بی سواد ، هم به قول خودم آلِرت (یعنی آگاه) هم غیر اورینته (ینی مریضی که متوجه وضعیت خودش نیست) تو یکی از کشیک هام تو اورژانسی یه خانمی سراسیمه با بچه ی پنج شش سالش با یه خانم دیگه اومدن. برا مایی که همین نیم ساعت پیش دوتا مریض ترومایی (یعنی ضربه خورده) ناشی از تصادف موتور با سر آش و لاش برامون اومده بود ، مورد این پسر بچه خیلی اکی بود. یه خراشیدگی بالای ابروی راست که با چهار پنج تا بخیه سر و تهش هم میومد. از رو مبل افتاده بود و سرش خورده بود گوشه میز و با شیشه بریده بود. ولی مامان...

    ادامه مطلب
  • بیمارستان الانور آباد ٣

  • نیلوبلاگ

    ما تو بخش جراحی تخت ها رو بین خودمون تقسیم کردیم از اول و بنا به اون میریم شرح حال مریض ها رو میگیریم. ینی همون اول هرنفر چند تا عدد رو انتخاب کرده که تا اخر استاژر اون چند تا تخت باشه. تخت های ٥ و ١١ و ٢٧ هم مال من هستند. امروز رفتم تو اتاق تخت ١١ که شرح حالش رو بگیرم ، جلو در بودم دیدم کنار تخت مریض یک سرباز نشسته و مریض هم پیرهنش رو دراورده و تنش نیست. (قبلا تو بخش های دیگه دیده بودم که برا مریض هایی که زندانی هستند سرباز میارن کنارشون باشه) برگشتم ، یه نگاه به اطرافم کردم و دیدم شوهر سمانه نیست!(سمانه دوست و هم کلاسیم ه و شوهرش هم هم کلاسیمون ه) از پسرای گروهمون فقط مهدی بود که جلو استیشن واستاده بود. (بنده کلا پسرا رو به اسم کوچیک صدا نمیکنم الان چون نمیخوام فامیل بنویسم اسم میگم ، باز ...

    ادامه مطلب
  • تو که آدم نیستی انگار از فضایی! زندگیمی زندگیمی داری کلی فدایی!! :))

  • نیلوبلاگ

    روایت داریم حضرات عالیه ، تی ام بکس میفرمایند : لعنتی انقده خوبه که باید سانسور شه !! :)) بعله بر طبق همین روایت ما جز طرفداران قضیه خود سانسوری هستیم :دی در نتیجه من نمیگم که دو جلسه از کلاس ایروبیکم مونده و من نهایتا خیلیییی بخوام به خودم فرجه بدم ، یک کیلو نیم کم کردم در طی این ده جلسه :| همه در این روزگار به فخرالزمان الانور بانو افتخار میکنن، شما چطور؟؟ :/ فعلا هم نمیخوام برم دیگه. خیلی وقتمو میگیره . بعد ملت میگن تازه بعد ایروبیک چاق میشی :/// عجب غلطی کردم رسما :| اصلا هم به رژیم اعتقاد ندارم ! چیه این سوسول بازی ها؟ :/ بعد چی؟ محسن هم همش میگه روز به روز داری چاق تَر میشی :|| بابا به خدا من از اول همین ٥٩ کیلو بودم! به کی بگم خب؟ یکی نیس بگه اصلا عمه هات چاقن! اقا اصلا دلم میخواد چا...

    ادامه مطلب
  • کاشکی میشد بهت بگم چقد صداتو دوست دارم...

  • نیلوبلاگ

    از من کمترین به شما نصیحت! هیچ وقت تو دنیا پدر و مادرتون رو با هیچ کسی تکرار میکنم هیییییییییییییچچچ کسی عوض نکنید! هیچ کس! همیشه یادتون باشه تو دنیای به این بزرگی احدی شما رو بیشتر از پدر و مادرتون دوست نداره... پدر و مادر ها خود دوست داشتن محض اند! ما رو وقتی زشتیم ، وقتی فقیریم ، وقتی بدبختیم ، وقتی مریضیم ، وقتی مشروط شدیم ، وقتی تو همه ی کارها گند زدیم ، وقتی بیکار شدیم ، وقتی عصبانی ایم ، وقتی بدیم ، وقتی خیلی خیلی خیلی بدیم ! وقتی خودمون از خودمون متنفریم ... همیشه و همیشه دوست دارن! هر روز بیشتر از قبل! کیو تو دنیا پیدا میکنین که اینجوری دوستون داشته باشه غیر از مامان و باباتون؟ کاش میتونستیم یه درصد از محبتشون رو بفهمیم... کاش میتونستیم یه درصد از عشقشون رو جبران کنیم! کاش خودمون ر...

    ادامه مطلب
  • چگونه میتوان مرد؟ و یا پس کی قراره به لقاا... بپیوندیم؟

  • نیلوبلاگ

    خب حقیقت اینه که من در هفته ی اخر تحصیلم در ترم ٩ رشته پزشکی عمومی و در مقطع زمانی اکنون شدیدا احساس استیصال میکنم. این یه غر زدن صرف یا یک حس هورمونی یا هرچی که میخواین اسمشو بذارید نیست! این یک اعتراف محضه. حالا گیرم این اعتراف زیر شکنجه ی جان فرسای پک امتحانات جراحی باشه! واقعا حس میکنم دارم کم میارم. اخه من نمیدونم غیر از این خراب شده دقیقا تو کدوم خراب شده ی دیگه ای در طی ده روز دانشجو رو مجبور میکنن امتحانات اورولوژی ، جراحی اعصاب ، ارتوپدی ، بیهوشی، شفاهی و تئوری و آسکی جراحی عمومی رو بده؟؟؟؟ نه شما بگین دقیقا تو کدوم خراب شده ای؟؟ بابا مسلمون تو خودت اصلا میفهمی این امتحانات هرکدوم به تنهایی ینی چی که این کارو میکنی!؟ اونم چی! با مایی که تا خود روز امتحان باید بریم بیمارستان و دریغ ا...

    ادامه مطلب
  • نوشته های گه گاهی من... اسم وبلاگو عوض کنیم اینو بذاریم؟؟

  • نیلوبلاگ

    1- جا داره عرض کنم که داخلیم رو پاس شدم! :دی با نمره ی درخشان 14/29 ! :| رنج نمره از 9/58 تا 16/03 ! واقعا به مدیر گروه خوش اخلاق و خوش خنده و به شدت بی منطقمون افتخار میکنم. و البته به اون تفکر "شایسته نه سالار" ی که اومد و همین آدم رو رئیس دانشکده پزشکی کرد . آدمی که براش 9 واحد نمره ی بخش که ما توش 3 ماه جون کندیم فقط از یک امتحان تئوری که سوالاش درحد رزیدنتی و چه بسا فلو بود به دست اومد! و افتخار میکنم به سیستمی که چشمش رو روی حدااقل 10 نفر شایسته تر از ایشون بست و تمام قابلیت های اونا رو ندیده گرفت. 2- اولین مورنینگ زندگیم رو سه شنبه ارائه دادم :دی اونقدری که فک میکردم بد نبود :دی اولین کشیک شب تا صبح زندگیم رو هم شنبه شب واستادم! حدود 5 ساعت تو اتاق عمل ارتوپدی بودم و جا داره عرض کنم ...

    ادامه مطلب
  • مال دانشجو تو روز دانشجو خوردن داره؟؟؟ من از شما میپرسم...

  • نیلوبلاگ

    خب الان چی باید بنویسم واقعا؟ باید بنویسم که من یک مال باخته هستم و مورد کیف قاپی قرار گرفتم؟ جدا میخواین اینو بشنوین؟ خب بذارید از اولش بگم! اولش برمیگرده به بدو تولد من! من از بدو تولد و از وقتی یادم میاد همیشه تصمیم داشتم با مینا برم باشگاه ایروبیک!! و هیچوقت این تصمیم عملی نمیشد! هیچوقت! تا رسیدیم با شب گذشته! ظهر روز گذشته من مینا رو تهدید کردم که اگه نری و نپرسی شرایط باشگاه فلان رو دیگه نه من نه تو! :| اون هم عصر پیام داد که رفتم و فلان و فلان!ساعت ٦تا٧ روزهای زوج! مامان و نیره پس از شنیدن این قضیه گفتن ما هم میایم! و این شد که ما سه نفره امشب راهی باشگاه شدیم! چند تا کوچه رو رد کردیم و همینطور در حال ور زدن بودیم که وسط یه کوچه نسبتا تاریک که به خیابون اصلی میخورد از پشت سر یه صدای ا...

    ادامه مطلب
  • بیایید یاد بگیریم خودخواه نباشیم!

  • نیلوبلاگ

    بیایید یاد بگیریم هروقت پسر یا برادرمان ازدواج کرد ، بفهمیم آن دختری که وارد خانواده ی ما شده خودش عزیز دردانه ی یک خانواده ی دیگر است. بیایید یاد بگیریم ما حق نداریم قلب آن دختر را بشکنیم. بیایید یاد بگیریم وقتی خودمان یا پسرمان کسی را برای ازدواج انتخاب میکند یعنی او را با تمام ویژگی هایش پذیرفته ایم. یاد بگیریم دیگر حق نداریم او را با کسی مقایسه کنیم. بیایید یاد بگیریم آن دختر برای خودش کسی است و نه به ما بدهی دارد نه ما از او چیزی طلبکاریم! یاد بگیریم اگر برای ما کاری میکند از سر لطف اوست نه وظیفه اش! او هیچ وظیفه ای در قبال کارهای خانه ی ما ، مهمانی های گاه و بیگاه ما و دورهمی های مسخره ی ما ندارد. بیایید یاد بگیریم نباید به خاله اقدس و زندایی اشرفمان اجازه بدهیم پشت سر او هر اراجیفی بگ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    نوشته های گهربار | نوشته های گم نام | بیایید سیاست زنانه یاد بگیریم | بیایید کره ای یاد بگیریم | بیایید یکم سیاست زنانه یاد بگیریم |