وقتشه عاقل شم!

متن مرتبط با «نوشته های گم نام» در سایت وقتشه عاقل شم! نوشته شده است

تنهایی

  • نیلوبلاگ

    تنهایی لباس هر روزم بود ، می پوشیدمش . تنهایی فنجان چایی سرد روی میز اتاق بود، سر می کشیدمش. تنهایی ترانه ی ارام مورد علاقه ام بود، می شنیدمش. تنهایی دفتر شعرم بود، می نوشتمش. تنهایی اتمسفر اطرافم بود نفس می کشیدمش. تصمیم گرفتم. لباس هر روز را در اوردم و همه چیز را رها کردم و از خانه بیرون زدم... ساعتها در خیابان های شهر پرسه زدم. خستگی بر من غلبه کرد... به خانه بازگشتم... تنهایی سر جایش نشسته بود......

    ادامه مطلب
  • از همین ادمهای بی هوا

  • نیلوبلاگ

    همیشه در زندگی از این آدمهای ویری بوده ام. ویری به این معنا که کاملا بی هوا و یکهو هوس میکنم همین الان بروم ادوات نقاشی بخرم و پس از سالها نقاشی بکشم. ویری به این معنا که یکهو هوس سالاد ماکارونی از سرم بیرون نمیرود و تا وقتی مامان را مجبور نکنم به درست کردنش دست بردار نیستم. من عمریست از این ادمهای...

    ادامه مطلب
  • به هرکی میگم با من بمونه میذاره میره از دل من *

  • نیلوبلاگ

    زندگی ام صحنه ی تراژدیک ترین تئاتر شهر است. وقتی دیگران حواسشان نیست ، یواشکی از کنار صحنه خودم را از لابلای ادمهای ان بالا میکشم پایین و مینشینم بین تماشاگران و کناری ام تخمه افتابگردان میدهد دستم و غرق میشوم در داستان. انگار این روایت تراژدیک مربوط...

    ادامه مطلب
  • همه گمرک ها رو هم میدن هاااا همه ی همه اش رو! مدیووونید فکر دیگه بکنید! :دی

  • نیلوبلاگ

    +خب به سلامتی اقا داماد چه کاره اند؟ - اقا داماد خیلی مظلوم اند. به شغل شریف قاچاق لباس مشغول اند فعلا ! + آخی آخی! از بیکاری مجبور شدن قاچاقچی شن دیگه ... روزگار بدی شده سمیه!...

    ادامه مطلب
  • دگردیسی های ناجوانمردانه

  • نیلوبلاگ

    زندگی شوخی های عجیبی با آدم میکند. خودت هم گاهی جا میخوری. سر که بر میگردانی میبینی چقدر در این سالها بازیچه ی روزگار بوده ای... با خودت میگویی: اوه خدای من! واقعا این دختری که در فلان روز در فلان مکان ایستاد و ایستاد و ایستاد و صدایش نلرزید و دستش نلرزید و نگریست و حرف زد من بودم؟ واقعا این دختری که در فلان روز و فلان مکان اینگونه دلش را باخت من بودم؟ واقعا این دختری که در فلان روز و فلان مکان اینگونه بی رحم بود من بودم؟ زندگی جوری ادم رو عوض میکند که خودت هم باورت نمیشود تو بودی که انقدر صبور ، انقدر بی رحم، انقدر عاشق، انقدر بی احساس و انقدر سخت در روزهایش جلو امدی... میدانید؟ برای من همیشه "من" تعریف شده است در دخترک احساساتی شاعر پیشه ی کم صبر و قرار دوران نوجوانی و بلوغ! حالا در روزهای...

    ادامه مطلب
  • کاشکی میشد بهت بگم چقد صداتو دوست دارم...

  • نیلوبلاگ

    از من کمترین به شما نصیحت! هیچ وقت تو دنیا پدر و مادرتون رو با هیچ کسی تکرار میکنم هیییییییییییییچچچ کسی عوض نکنید! هیچ کس! همیشه یادتون باشه تو دنیای به این بزرگی احدی شما رو بیشتر از پدر و مادرتون دوست نداره... پدر و مادر ها خود دوست داشتن محض اند! ما رو وقتی زشتیم ، وقتی فقیریم ، وقتی بدبختیم ، وقتی مریضیم ، وقتی مشروط شدیم ، وقتی تو همه ی کارها گند زدیم ، وقتی بیکار شدیم ، وقتی عصبانی ایم ، وقتی بدیم ، وقتی خیلی خیلی خیلی بدیم ! وقتی خودمون از خودمون متنفریم ... همیشه و همیشه دوست دارن! هر روز بیشتر از قبل! کیو تو دنیا پیدا میکنین که اینجوری دوستون داشته باشه غیر از مامان و باباتون؟ کاش میتونستیم یه درصد از محبتشون رو بفهمیم... کاش میتونستیم یه درصد از عشقشون رو جبران کنیم! کاش خودمون ر...

    ادامه مطلب
  • نوشته های گه گاهی من... اسم وبلاگو عوض کنیم اینو بذاریم؟؟

  • نیلوبلاگ

    1- جا داره عرض کنم که داخلیم رو پاس شدم! :دی با نمره ی درخشان 14/29 ! :| رنج نمره از 9/58 تا 16/03 ! واقعا به مدیر گروه خوش اخلاق و خوش خنده و به شدت بی منطقمون افتخار میکنم. و البته به اون تفکر "شایسته نه سالار" ی که اومد و همین آدم رو رئیس دانشکده پزشکی کرد . آدمی که براش 9 واحد نمره ی بخش که ما توش 3 ماه جون کندیم فقط از یک امتحان تئوری که سوالاش درحد رزیدنتی و چه بسا فلو بود به دست اومد! و افتخار میکنم به سیستمی که چشمش رو روی حدااقل 10 نفر شایسته تر از ایشون بست و تمام قابلیت های اونا رو ندیده گرفت. 2- اولین مورنینگ زندگیم رو سه شنبه ارائه دادم :دی اونقدری که فک میکردم بد نبود :دی اولین کشیک شب تا صبح زندگیم رو هم شنبه شب واستادم! حدود 5 ساعت تو اتاق عمل ارتوپدی بودم و جا داره عرض کنم ...

    ادامه مطلب
  • تا خرابت نکند تهمت بدنامی چند!!

  • نیلوبلاگ

    بچه ها من فردا امتحان شفاهی دارم :((( خیلی حالم بده . اصلا تمرکز ندارم درس بخونم. یعنی اصلا نمیدونم چی بخونم! ریه میخونم ذهنم تو کلیه است. کلیه میخونم میگم غدد بپرسن چی؟ غدد میخونم میبینم نمیرسم به گوارش! بعد اخرش از خون سوْال میپرسه آزم حالا ببینین!! :(( واااای روماتو که یه هفته است لای کتابشو باز نکردم ! بابا أیهاالناس من از اول راهنمایی تا همین الان یادم نمیاد درسی رو تموم کرده باشم برم سر جلسه امتحان! اصلا تواناییشو ندارم. ترجیح میدم حذف کنم چن تا مبحثو و بقیه رو بخونم بعد الان دارم روانی میشم! همش میگم اگه از اونی که نخوندم بپرسن چی؟ به خدا انصاف نیست! ت...

    ادامه مطلب
  • من زیستنم قصه مردم شده است ... یک تو وسط زندگی ام گم شده است...

  • نیلوبلاگ

    دلم برایت تنگ شده... خسته شده ام از نوشتن این چیزها ... اما حالا که حتی نمیتوانم صدایت را بشنوم حس میکنم خیلی دلم برایت تنگ شده و چاره ای جز نوشتنش ندارم. همیشه هیچ چاره ای جز نوشتن نیست... من تمام راه ها را رفته ام. بارها صدای سرد و خشن زنی را که به جای تو تلفنت را جواب داده است شنیده ام و تلفن را قطع کرده ام... تصمیم گرفته گریه کنم... بله تصمیم گرفته ام! من مدتیست برای گریستن تصمیم میگیرم! و بعد تصمیم را اجرا میکنم. یک حرکت کاملا برنامه ریزی شده! ... داشتم میگفتم... تصمیم گرفتم گریه کنم و بعد گفتم نه. هنوز زود است.... رفتم نشستم روبروی ماگی که عطرهایم را در ان میگذارم...

    ادامه مطلب
  • عاشقانه های یک دانشجوی پزشکی

  • نیلوبلاگ

    این روزها حالم خوش نیست. همه چیز در این جسم بیمارم بهم ریخته است. کمی که راه میروم نفسم تنگ میشود. پزشکم میگوید به نبودنت آلرژی پیدا کرده ام. برایم اسپری نفست را نسخه کرده. دو پاف هر دوازده ساعت. اخر نفست جز کورتیکواسترئیدهای استنشاقی طولانی اثر طبقه بندی میشود. سرم هم خیلی درد میکند. حالت تهوّع هم دارم. باید بروم ازمایش خون بدهم بنظرم کلیه هایم دچار نارسایی حاد شده است. دیگر توان دفع سموم دوری ات را ندارند! خب به بیچاره ها حق بده مگر دو تا کلیه ی کوچک چقده توان دارند که هی خون پر از غم و غصه ی مرا تصفیه کنند؟ دیشب که دراز کشیده بودم متوجه شدم شکمم هم بزرگ ش...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    نوشته های گهربار | نوشته های گم نام | تا خرابت نکند تهمت بدنامی چند | من زیستنم قصه مردم شده است | من زیستنم قصه ی مردم شده | من زیستنم قصه مردم شده |