وقتشه عاقل شم!

متن مرتبط با «من زیستنم قصه مردم شده» در سایت وقتشه عاقل شم! نوشته شده است

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

  • نیلوبلاگ

    تو رفتی. تو خیلی وقته رفتی. کاش میشد هنوزم مثل اون موقع ها تو تیتراژ آخر فیلما دنبال اسمت بگردم بعد که یکیو هم اسم تو پیدا کردم تو دلم هزار بار قند آب شه و هی به اسم کوچیکت تو تلویزیون نگاه کنم. کاش م...

    ادامه مطلب
  • جان در تن من چکار دارد بی تو؟؟

  • نیلوبلاگ

    یک گلدان هم بود از این به قول اهل فن "تراریوم" ها . برای تولدم ٨-٩ ماه پیش رفقا هدیه آورده بودند. گل شناس نیستم. عشق گل شاخه ای هستم اما عشق گیاه سبز نیستم. اما راستش را بخواهید این ها بد در دلم نشسته بودند. دو مدل از این ساکولنت ها داشت و یکی دو مدل هم انواع دیگر گیاهان کوچک. هر روز مینشستم کنار ت...

    ادامه مطلب
  • به هرکی میگم با من بمونه میذاره میره از دل من *

  • نیلوبلاگ

    زندگی ام صحنه ی تراژدیک ترین تئاتر شهر است. وقتی دیگران حواسشان نیست ، یواشکی از کنار صحنه خودم را از لابلای ادمهای ان بالا میکشم پایین و مینشینم بین تماشاگران و کناری ام تخمه افتابگردان میدهد دستم و غرق میشوم در داستان. انگار این روایت تراژدیک مربوط...

    ادامه مطلب
  • زیر بارون با تو ام ، تو خیابون با تو ام... تو دلم برف اومده من تو زمستون با تو ام...*

  • نیلوبلاگ

    داشتم به اصرار مامان دستی روی سر و صورت این اتاق نیمه جان میکشیدم. اتاقی که یک سال و نیم است نیمی از روح صاحبش رفته و جسم صاحبش مانده در همین چهار دیواری سفید! اتاقی که کتابهایش رفته. عروسکهایش رفته. ماگ هایش رفته. شعر هایش رفته... نامه ها ، برچسب های رنگی ، جعبه های کادو ، روبان های قرمز و حتی لباس...

    ادامه مطلب
  • نوشته های گه گاهی من... اسم وبلاگو عوض کنیم اینو بذاریم؟؟

  • نیلوبلاگ

    1- جا داره عرض کنم که داخلیم رو پاس شدم! :دی با نمره ی درخشان 14/29 ! :| رنج نمره از 9/58 تا 16/03 ! واقعا به مدیر گروه خوش اخلاق و خوش خنده و به شدت بی منطقمون افتخار میکنم. و البته به اون تفکر "شایسته نه سالار" ی که اومد و همین آدم رو رئیس دانشکده پزشکی کرد . آدمی که براش 9 واحد نمره ی بخش که ما توش 3 ماه جون کندیم فقط از یک امتحان تئوری که سوالاش درحد رزیدنتی و چه بسا فلو بود به دست اومد! و افتخار میکنم به سیستمی که چشمش رو روی حدااقل 10 نفر شایسته تر از ایشون بست و تمام قابلیت های اونا رو ندیده گرفت. 2- اولین مورنینگ زندگیم رو سه شنبه ارائه دادم :دی اونقدری که فک میکردم بد نبود :دی اولین کشیک شب تا صبح زندگیم رو هم شنبه شب واستادم! حدود 5 ساعت تو اتاق عمل ارتوپدی بودم و جا داره عرض کنم ...

    ادامه مطلب
  • درس عبرت نمیشه واسه من انگار

  • نیلوبلاگ

    ١- راستش از ده روز قبل تو فکر بودم یه پست بنویسم و عکس کادوهای تولدم رو بذارم ولی خب بعدش با خودم گفتم خب که چی؟ چه فرقی به حال ملت داره که من چی کادو گرفتم؟ دوباره راستش اینستا هم بی تقصیر نیست در این رابطه :دی ٢- ارتوپدی تموم شد بالاخره. با همه سختی هاش و کشیک هاش . الان از اول ماه هرکی ازم میپرسه کدوم بخشی؟ سرمو میندازم پایین و با به حالت مجرمانه و خجالت زده ای میگم اورولوژی!! انگار مثلا تقصیر منه که خدا دستگاه ادراری تناسلی رو خلق کرده!!! انگار من گفتم مردم برا مشکلات اینجوریشون بیان بستری شن!! :))) بعد تو بخش هم یه حالتیه که میرم از مریضا شرح حال بگیرم در مورد همه چی طرف سوْال میکنم غیر از مورد اصلی!! مثلا حاج اقا دیابتتون رو چرا پیگیری نمیکنید؟ قند سه ماهه تون هم که بالاست خیلی... بعد...

    ادامه مطلب
  • مال دانشجو تو روز دانشجو خوردن داره؟؟؟ من از شما میپرسم...

  • نیلوبلاگ

    خب الان چی باید بنویسم واقعا؟ باید بنویسم که من یک مال باخته هستم و مورد کیف قاپی قرار گرفتم؟ جدا میخواین اینو بشنوین؟ خب بذارید از اولش بگم! اولش برمیگرده به بدو تولد من! من از بدو تولد و از وقتی یادم میاد همیشه تصمیم داشتم با مینا برم باشگاه ایروبیک!! و هیچوقت این تصمیم عملی نمیشد! هیچوقت! تا رسیدیم با شب گذشته! ظهر روز گذشته من مینا رو تهدید کردم که اگه نری و نپرسی شرایط باشگاه فلان رو دیگه نه من نه تو! :| اون هم عصر پیام داد که رفتم و فلان و فلان!ساعت ٦تا٧ روزهای زوج! مامان و نیره پس از شنیدن این قضیه گفتن ما هم میایم! و این شد که ما سه نفره امشب راهی باشگاه شدیم! چند تا کوچه رو رد کردیم و همینطور در حال ور زدن بودیم که وسط یه کوچه نسبتا تاریک که به خیابون اصلی میخورد از پشت سر یه صدای ا...

    ادامه مطلب
  • من زیستنم قصه مردم شده است ... یک تو وسط زندگی ام گم شده است...

  • نیلوبلاگ

    دلم برایت تنگ شده... خسته شده ام از نوشتن این چیزها ... اما حالا که حتی نمیتوانم صدایت را بشنوم حس میکنم خیلی دلم برایت تنگ شده و چاره ای جز نوشتنش ندارم. همیشه هیچ چاره ای جز نوشتن نیست... من تمام راه ها را رفته ام. بارها صدای سرد و خشن زنی را که به جای تو تلفنت را جواب داده است شنیده ام و تلفن را قطع کرده ام... تصمیم گرفته گریه کنم... بله تصمیم گرفته ام! من مدتیست برای گریستن تصمیم میگیرم! و بعد تصمیم را اجرا میکنم. یک حرکت کاملا برنامه ریزی شده! ... داشتم میگفتم... تصمیم گرفتم گریه کنم و بعد گفتم نه. هنوز زود است.... رفتم نشستم روبروی ماگی که عطرهایم را در ان میگذارم...

    ادامه مطلب
  • و میفرماید : و تعز من تشا و تذل من تشا ... و یه چیزی تو همین مایه ها خلاصه!

  • نیلوبلاگ

    از وقتی هم که این بازی های وبلاگی نظیر تاپ بلاگر و اینا مد شده ، یه مرضی افتاده به جون با سعادت بنده! اونم اینه که دوره افتادم بین وبلاگهایی که میدونم منو میخونند تا ببینم آیا کسی گوشه و کنار پست هاش نامی از این بنده ی سراپا تقصیر اورده یا نه! که خب میبینم نه! بعد من هی میگم هیچ کی منو دوست نداره بذارید من رگمو بزنم هی شما نمیذارید! واللا! جا داره از همین تریبون استفاده کنم و از نسرین (شباهنگ) تشکر کنم که رتبه ی دوم و مدال نقره تاپ بلاگر رو بمن داد و از همین تریبون یکی بخوابونم تو گوشش و بگم اینه رسمش؟؟ حالا که ییه نفر پیدا شد منو دوست داشته باشه باید وبلاگش ...

    ادامه مطلب
  • تقصیر توئه... پاییز اگه پر کرده تقویم منو...*

  • نیلوبلاگ

    من در تمام روزها و ماه های گذشته تلاش کرده ام برای عادت کردن... برای طاقت اوردن... من در تمام این 20 ماه گذشته هر روز و هر ساعت تلاش کرده ام... غریبه که نیستید شما ها... از یک جایی به بعد به خودم گفتم دست از گریه کردن بکش و به جایش بجنگ... بجنگ برای عادت کردن به نبودنش... عادت کردن به ندیدنش... من بعد از بیست ماه حالا یاد گرفته ام که چطور باز هم اکثر روزهای زندگی ام را تنها بروم و بیایم. تنها خرید کنم ، تنها چایی بنوشم ، تنها کافه بروم ، تنها فیلم ببینم ، تنها مهمانی بروم ، تنها بخوابم و تنها بیدار شوم... تلاش های من ثمره داده است. و من توانسته ام میوه های تنهایی درخت نب...

    ادامه مطلب
  • صدای منو کماکان از بخش داخلی میشنوید! اینجا هوا به شدت پسه !!

  • نیلوبلاگ

    تو این مدت به درجه ای از دروج استاژر داخلی بودن نائل اومدم که هر شب تا ساعت دوازده شب نت گردی میکنم بعد ساعت دوازده تا یک هاریسون ها رو تورق میکنم و هی میزنم تو سر خودم که وااای چقد زیاده و بعد میگیرم میخوابم. امتحانم هم از اونچه که تقویم نشون میده بهم نزدیک تره! :| از شدت استرس هم دارم میمیرم! بعد اینکه روایت داریم : و چون به موسم پایان بخش داخلی رسیدند گفتند بارالها! ما را به اول بخش برگردان باشد که درس بخوانیم و این بار بترکانیم و دیگر نیفتیم! لیک بازگردانده نشدند و همانا ایشان از زیان کاران اند! و از این دست مهملات خلاصه! بعد نیس خیلی استرس دارم عصری با م...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    نوشته های گهربار | نوشته های گم نام | من زیستنم قصه مردم شده است | من زیستنم قصه ی مردم شده | من زیستنم قصه مردم شده |