
گاهی اوقات یک اتفاقاتی واسه آدم پیش میاد که نمیدونه بابتش خوشحال باشه یا ناراحت... نمیتونم مثال دقیقی براش پیدا کنم شما فکر کنید مثل وقتی که تولدته و ادمای نزدیک اطرافت یادشون نیست ولی دوستای وبلاگیت....
ادامه مطلب
شاید باورتون نشه. راستش من خودمم خیلی باورم نمیشه ! ولی بالاخره تابستون شروع شد! :)) :/ الان در پوست خودم نمیگنجم. بالاخره برای دوووووو هفته متوالی تعطیل شدم! امروز امتحان زنان رو دادیم و بخش فان زنان هم به لقاء الله پیوست. خیلی خوشحالم که دروس ماژور استاژری تموم شد و ٤ تا مینور بیشتر نمونده. راستش دیگه حوصله ام از استاژر بودن سر رفته! دلم میخواد زودتر اینترن بشم و بعدش هم خلااااااص ! :/ چیه به خد...
ادامه مطلب
یک/ در راستای تاثیرات بخش زنان خواب دیدم زایمان طبیعی کردم :| خیلی هم بدون درد و عالی بود. تنهام بودم و کاملا مریم مقدس وار بچه ام دنیا اومد! فقط نفهمیدم چی شد یهو من وارد یک بازی کثیف شدم و تعقیب و گریز جنایی شد و بچه ام گم شد! :/ ثمین خواب دیده بود میخواسته طبیعی زایمان کنه ولی دکتر افتخاری بهش گفته نمیتونی باید سزارین شی و خودش پا شده رفته اتاق عمل و دکتر هم نیومده و بقیه خوابش نامفهوم بوده. نرگس هم خواب دیده بود سزارین کرده و دکتر بخیه نزدتش و اون هم خودش پاشده تو اتاق عمل کولون و کبد و طحال و اینا رو دراورده و به مامانش تدریس اناتومی میکرده!!!! مینا خواب خاصی ندیده و ما گمان میبریم نازا ...
ادامه مطلب
بخش اطفال به سلامتی و خوشی و خرمی (:|) تموم شد. نمره هاش هنوز نیومده و هروقت بیاد شما عزیزان دل رو از نتیجه ی مثبت منفی و یا احتمال زیاد خنثی اون افطاری مزبور مطلع خواهم نمود همی :دی ده روزی میشه در بخش به غایت متحیرانه ، شادمانانه ، آف گونه آنه ، خانمانه و صد البته تهوع برانگیزانه ی زنان به سر میبر...
ادامه مطلب
دو سه روز پیش یک پسر سیزده ساله رو اورده بودن اورژانس. حالا ساعت چند؟ ساعت دو ونیم نصفه شب !! یک پسر بسیار تپل و استخون دار و البته خوشحال و پر حرف! :)) فک میکنید شکایتش چی بود؟ خوردن کلید !!!! میگف تو خونه با داداشم داشتیم برا مامانم شعبده بازی میکردیم کلید رو گذاشتم گوشه لُپم و سپس نمیدونم چی شده...
ادامه مطلب
از چاق سلامتی و تبریکات عید و همه ی اینا بگذریم! :دی راستش تمام این مدت که ننوشتم علتش این بود که حوصله ی تبریک مبریک نداشتم :)) بریم سر أصل مطلب :دی بخش جدیدمون اطفال ه. یک بخش که نه !٤ عدد بخش بسیااااااار شلوغ و پر سر و صدا ! هر ساعتی که بری صدای جیغ و جیغ و ونگ و ونگ و گریه و عربده ی (!) بچه ها ش...
ادامه مطلب
یه مریض دارم تو بخش جراحی که چند روزی هست بستریه و یه آقای ادیکت (معتاد) شصت ساله است. (اینکه میگم مریض دارم یعنی اینکه من استاژرش ام و باید هرروز برم از حال و بالش مطلع شم. استاژر هم همون کارآموزه در رشته پزشکی) امروز پرونده اش رو ورق زدم دیدم حالش نسبتا بهتره گویا فقط تعداد گلبول های سفیدش هنو بالا بود که اونم مشاوره عفونی انجام شده بود و انتی بیوتیک گذاشته شده بود. مشکل أولیه اش کوله سیستیت حاد بود (التهاب کیسه صفرا) پرونده اش رو برداشتم رفتم بالاسرش، گفتم حاج اقا حالتون چطوره امروز؟ گفت "بهترم خانم دکتر" همینو که گفت مریض تخت بغلی که اونم یه پیرمرد بود سرش رو از زیر پتو بیرون اورد و رو به من گفت :" بهش بگو اگه بهتری چرا چسبیدی به تخت راه نمیری پس؟؟؟ ...بهترم بهترم!!" این اخرش رو با حالت ...
ادامه مطلب
ادم وقتی تو محیط های درمانی کار میکنه با همه قشری برخورد داره. ما هم ادمای فقیر رو میبینیم هم پولدار (البته لازم به ذکره پولدار ها اگه موردشون اورژانسی نباشه میرن مشهد و بیمارستان خصوصی) هم با سواد و تحصیل کرده هم بی سواد ، هم به قول خودم آلِرت (یعنی آگاه) هم غیر اورینته (ینی مریضی که متوجه وضعیت خودش نیست) تو یکی از کشیک هام تو اورژانسی یه خانمی سراسیمه با بچه ی پنج شش سالش با یه خانم دیگه اومدن. برا مایی که همین نیم ساعت پیش دوتا مریض ترومایی (یعنی ضربه خورده) ناشی از تصادف موتور با سر آش و لاش برامون اومده بود ، مورد این پسر بچه خیلی اکی بود. یه خراشیدگی بالای ابروی راست که با چهار پنج تا بخیه سر و تهش هم میومد. از رو مبل افتاده بود و سرش خورده بود گوشه میز و با شیشه بریده بود. ولی مامان...
ادامه مطلب
ما تو بخش جراحی تخت ها رو بین خودمون تقسیم کردیم از اول و بنا به اون میریم شرح حال مریض ها رو میگیریم. ینی همون اول هرنفر چند تا عدد رو انتخاب کرده که تا اخر استاژر اون چند تا تخت باشه. تخت های ٥ و ١١ و ٢٧ هم مال من هستند. امروز رفتم تو اتاق تخت ١١ که شرح حالش رو بگیرم ، جلو در بودم دیدم کنار تخت مریض یک سرباز نشسته و مریض هم پیرهنش رو دراورده و تنش نیست. (قبلا تو بخش های دیگه دیده بودم که برا مریض هایی که زندانی هستند سرباز میارن کنارشون باشه) برگشتم ، یه نگاه به اطرافم کردم و دیدم شوهر سمانه نیست!(سمانه دوست و هم کلاسیم ه و شوهرش هم هم کلاسیمون ه) از پسرای گروهمون فقط مهدی بود که جلو استیشن واستاده بود. (بنده کلا پسرا رو به اسم کوچیک صدا نمیکنم الان چون نمیخوام فامیل بنویسم اسم میگم ، باز ...
ادامه مطلب
بچه ها من فردا امتحان شفاهی دارم :((( خیلی حالم بده . اصلا تمرکز ندارم درس بخونم. یعنی اصلا نمیدونم چی بخونم! ریه میخونم ذهنم تو کلیه است. کلیه میخونم میگم غدد بپرسن چی؟ غدد میخونم میبینم نمیرسم به گوارش! بعد اخرش از خون سوْال میپرسه آزم حالا ببینین!! :(( واااای روماتو که یه هفته است لای کتابشو باز نکردم ! بابا أیهاالناس من از اول راهنمایی تا همین الان یادم نمیاد درسی رو تموم کرده باشم برم سر جلسه امتحان! اصلا تواناییشو ندارم. ترجیح میدم حذف کنم چن تا مبحثو و بقیه رو بخونم بعد الان دارم روانی میشم! همش میگم اگه از اونی که نخوندم بپرسن چی؟ به خدا انصاف نیست! ت...
ادامه مطلب