
شب های زیادی در گوشه و کنار این شهر بوده ام. بی دوست ، بی آشنا ، بی هر انکه باید ، بی تو... شب های زیادی در جاهای غریب سرم را بر بالشت گذاشته ام. سعی کرده ام به هیچ چیز نیندیشم. نه به خودم نه به عشق نه به تو ... شب های زیادی گریسته ام. نه از برای خودم... نه برای تو ... نه برای هیچ کس دیگر... بلکه برای تنهایی... برای...
ادامه مطلب
امشب به صورت خیلی اتفاقی آلبوم گلهای آبیِ مرجان فرساد را پیدا کردم. دانه دانه ی ترک ها را چندین بار شنیدم. میان آن صدای آرام و بی تفاوت و در عین حال حزن آلودِ مرجان فرساد پرت شدم به ٤-٥ سال پیش. روزگار اوج جوانی و شورانگیزی. روزگار عشق های داغ و وحشی. عشق های مهار نشدنی و در حال قلیان! امشب که مرجان فرساد میخواند ...
ادامه مطلب
یکی دو ماه قبل لپ تاپم آب و روغن قاطی کرده بود. خودم چیزی از نرم افزار هم سر در نمی آورم چه رسد به سخت افزار. کمی دستکاری اش کردم و نشد. بعد از مدتی بردمش مشهد پابوس آقا :دی دادمش دست پسر عمو که این کاره است و رهایش کردم و آمدم. یکی دو هفته پیش از زیارت برگشت خانه. باور میکنید از دو هفته پیش تا حالا روشن نکرده بودمش...
ادامه مطلب
میتونم به جرات بگم از هر دو تا کشیکی که بخش اطفال دادم یک مریض مسمومیت با نفت داشتم. قضیه از این قراره که بچهه (احتمالا هم تو روستا) میره و از یه جایی که بیشتر تانکر نفت هست و مثل تانکر اب شیر داره، نفت نوش جان میکنه. حالا برا من عجیبه که بچه ها چطوری نفت به اون بدمزگی رو میخورن. کشیک قبل یه ویزیت مسمومیت با تفت تو...
ادامه مطلب
میدانی رفیق اینجا دیگر هیچ چیز بوی گذشته را نمیدهد. برای درمانگاه ها ساختمان چند طبقه و شیکی ساخته اند. چهار طرف شیشه. پله های پیچ دار ، سنگ های براق... اما دیگر های بای در کار نیست! یادت هست؟ دو سه سال پیش در درمانگاه ها یک بسته های بای ۶ تایی می اوردند برای اتند و ماها چشممان به همان های بای ۶ تایی بود و اخر کار ک...
ادامه مطلب
بخش اطفالم تموم شد و الان از اول مهر بخش عفونی ام. ولی اطفال کلی خاطره و موارد تلخ و شیرین داشت که دوست داشتم براتون تعریف کنم که خب بذارین رو حساب تنبلی. یه شب کشیک بودم دو نفری با یکی از اقایون گروه. قرار بود تا ساعت ۳ و نیم به اون زنگ بزنن و بعدش هم به من تا صبح. ساعت ۱ اینا بود که رفتم بخوابم و ساعت سه و ۴۵ دقیق...
ادامه مطلب
تنهایی لباس هر روزم بود ، می پوشیدمش . تنهایی فنجان چایی سرد روی میز اتاق بود، سر می کشیدمش. تنهایی ترانه ی ارام مورد علاقه ام بود، می شنیدمش. تنهایی دفتر شعرم بود، می نوشتمش. تنهایی اتمسفر اطرافم بود نفس می کشیدمش. تصمیم گرفتم. لباس هر روز را در اوردم و همه چیز را رها کردم و از خانه بیرون زدم... ساعتها در خیابان های شهر پرسه زدم. خستگی بر من غلبه کرد... به خانه بازگشتم... تنهایی سر جایش نشسته بود......
ادامه مطلب
از همین الان با خودمون تمرین کنیم. تو هر منصبی که هستیم. هرچقدر که بازه مدیریتمون وسیعه. هرچند نفر که خواسته و ناخواسته یه جوری کارشون به ما گیره... یاد بگیریم اگر چیزی قانون ه برای همه قانون ه! اگر اجازه ای صادر میشه یا صادر نمیشه باید برای همه بشه یا نشه!! یاد بگیریم وقتی یکی اومد بهمون یادآوری کرد کارمون بی عدالتیه، با کمال خونسردی تو روش نگاه نکنیم و لبخند زنان بگیم نه نیست! یاد بگیریم راجع به کارامون فکر کنیم! و یاد بگیریم که یادمون باشه قرار نیست تا ابدالدهر تو همین دنیای لعنتیِ لاابالی زندگی کنیم! یه دنیای دیگه هم وجود داره که خوشبختانه یا متاسفانه به هردمبیلیِ این خراب شده نیست! ت...
ادامه مطلب
بخش اطفال به سلامتی و خوشی و خرمی (:|) تموم شد. نمره هاش هنوز نیومده و هروقت بیاد شما عزیزان دل رو از نتیجه ی مثبت منفی و یا احتمال زیاد خنثی اون افطاری مزبور مطلع خواهم نمود همی :دی ده روزی میشه در بخش به غایت متحیرانه ، شادمانانه ، آف گونه آنه ، خانمانه و صد البته تهوع برانگیزانه ی زنان به سر میبر...
ادامه مطلب
همیشه در زندگی از این آدمهای ویری بوده ام. ویری به این معنا که کاملا بی هوا و یکهو هوس میکنم همین الان بروم ادوات نقاشی بخرم و پس از سالها نقاشی بکشم. ویری به این معنا که یکهو هوس سالاد ماکارونی از سرم بیرون نمیرود و تا وقتی مامان را مجبور نکنم به درست کردنش دست بردار نیستم. من عمریست از این ادمهای...
ادامه مطلب
روایت داریم حضرات عالیه ، تی ام بکس میفرمایند : لعنتی انقده خوبه که باید سانسور شه !! :)) بعله بر طبق همین روایت ما جز طرفداران قضیه خود سانسوری هستیم :دی در نتیجه من نمیگم که دو جلسه از کلاس ایروبیکم مونده و من نهایتا خیلیییی بخوام به خودم فرجه بدم ، یک کیلو نیم کم کردم در طی این ده جلسه :| همه در این روزگار به فخرالزمان الانور بانو افتخار میکنن، شما چطور؟؟ :/ فعلا هم نمیخوام برم دیگه. خیلی وقتمو میگیره . بعد ملت میگن تازه بعد ایروبیک چاق میشی :/// عجب غلطی کردم رسما :| اصلا هم به رژیم اعتقاد ندارم ! چیه این سوسول بازی ها؟ :/ بعد چی؟ محسن هم همش میگه روز به روز داری چاق تَر میشی :|| بابا به خدا من از اول همین ٥٩ کیلو بودم! به کی بگم خب؟ یکی نیس بگه اصلا عمه هات چاقن! اقا اصلا دلم میخواد چا...
ادامه مطلب
زندگی شوخی های عجیبی با آدم میکند. خودت هم گاهی جا میخوری. سر که بر میگردانی میبینی چقدر در این سالها بازیچه ی روزگار بوده ای... با خودت میگویی: اوه خدای من! واقعا این دختری که در فلان روز در فلان مکان ایستاد و ایستاد و ایستاد و صدایش نلرزید و دستش نلرزید و نگریست و حرف زد من بودم؟ واقعا این دختری که در فلان روز و فلان مکان اینگونه دلش را باخت من بودم؟ واقعا این دختری که در فلان روز و فلان مکان اینگونه بی رحم بود من بودم؟ زندگی جوری ادم رو عوض میکند که خودت هم باورت نمیشود تو بودی که انقدر صبور ، انقدر بی رحم، انقدر عاشق، انقدر بی احساس و انقدر سخت در روزهایش جلو امدی... میدانید؟ برای من همیشه "من" تعریف شده است در دخترک احساساتی شاعر پیشه ی کم صبر و قرار دوران نوجوانی و بلوغ! حالا در روزهای...
ادامه مطلب
1- جا داره عرض کنم که داخلیم رو پاس شدم! :دی با نمره ی درخشان 14/29 ! :| رنج نمره از 9/58 تا 16/03 ! واقعا به مدیر گروه خوش اخلاق و خوش خنده و به شدت بی منطقمون افتخار میکنم. و البته به اون تفکر "شایسته نه سالار" ی که اومد و همین آدم رو رئیس دانشکده پزشکی کرد . آدمی که براش 9 واحد نمره ی بخش که ما توش 3 ماه جون کندیم فقط از یک امتحان تئوری که سوالاش درحد رزیدنتی و چه بسا فلو بود به دست اومد! و افتخار میکنم به سیستمی که چشمش رو روی حدااقل 10 نفر شایسته تر از ایشون بست و تمام قابلیت های اونا رو ندیده گرفت. 2- اولین مورنینگ زندگیم رو سه شنبه ارائه دادم :دی اونقدری که فک میکردم بد نبود :دی اولین کشیک شب تا صبح زندگیم رو هم شنبه شب واستادم! حدود 5 ساعت تو اتاق عمل ارتوپدی بودم و جا داره عرض کنم ...
ادامه مطلب
کودکی بود با چشمان درشت... زیاد پلک نمیزد...به اطراف نگاه میکرد و حرفی هم نمیزد. روی تخت دراز کشیده بود و بالای تختش عروسک های رنگی آویزان کرده بودند... در استیشن دنبال پرونده یازده میگشتم... ثمین امد و گفت : نفیسه بیا ببین سپهر رو اوردن بخش ما... سپهر؟ همان کودک دو ساله ی حزن انگیزی که از اول هفته تمام بیمارستان حرفش را میزنند؟ همان که وقتی در جراحی بستری بود جرات نکردم بروم ببینمش؟... همان که در ان سانحه ی لعنتی خواهرش و مادر بزرگش را از دست داد؟ همان سپهری که مادرش در ای سی یو وضعیت نباتی پیدا کرده؟...همان معصومی که پدرش با GCS 6 روی تخت ای سی یو بی جان است؟ همان تنها بازمانده ی استیبل آن تصادف شوم؟... تمام این سوالها در ذهنم مرور شد... رفتم بالای سرش در راهروی بخش ارتوپدی... گونه هایش ق...
ادامه مطلب
بیایید یاد بگیریم هروقت پسر یا برادرمان ازدواج کرد ، بفهمیم آن دختری که وارد خانواده ی ما شده خودش عزیز دردانه ی یک خانواده ی دیگر است. بیایید یاد بگیریم ما حق نداریم قلب آن دختر را بشکنیم. بیایید یاد بگیریم وقتی خودمان یا پسرمان کسی را برای ازدواج انتخاب میکند یعنی او را با تمام ویژگی هایش پذیرفته ایم. یاد بگیریم دیگر حق نداریم او را با کسی مقایسه کنیم. بیایید یاد بگیریم آن دختر برای خودش کسی است و نه به ما بدهی دارد نه ما از او چیزی طلبکاریم! یاد بگیریم اگر برای ما کاری میکند از سر لطف اوست نه وظیفه اش! او هیچ وظیفه ای در قبال کارهای خانه ی ما ، مهمانی های گاه و بیگاه ما و دورهمی های مسخره ی ما ندارد. بیایید یاد بگیریم نباید به خاله اقدس و زندایی اشرفمان اجازه بدهیم پشت سر او هر اراجیفی بگ...
ادامه مطلب
شما در حال حاضر در حال خواندن نوشته های دختری هستید که ساعت ٨ صبح امروز باید یک مقاله ی لهستانی به شدت مزخرف ٩ صفحه ای را ارائه بدهد و او در ساعت ٤٠ دقیقه بامداد تا صفحه ٤ ترجمه کرده و واقعا میان یک سری عدد گنگ گیر کرده است! این دختر نمیداند که دقیقا نویسنده ی مقاله چند درصد مرگ و میر برای بیمار سوختگی درجه سه به دلیل نارسایی کلیوی پیش بینی کرده و حتی نمیداند منظور نویسنده از اوردن این همه عدد نامرتبط چیست؟ دختر قصه ی ما تا ساعت ٩ شب گذشته که یعنی همین امشب باشد که در حقیقت دیگر امشب نیست ، در پارتی تولد بوده و الان امید جهان مرتبا در ذهنش میگوید : بگو تو منو میخوای خب ، منم تو رو که میخوام خب! میگی کوتاه نمیای خب ، منم کوتاه نمیام خب!! و البته دیروز صبح که یعنی همان امروز بوده که گذشته و تم...
ادامه مطلب
این روزها حالم خوش نیست. همه چیز در این جسم بیمارم بهم ریخته است. کمی که راه میروم نفسم تنگ میشود. پزشکم میگوید به نبودنت آلرژی پیدا کرده ام. برایم اسپری نفست را نسخه کرده. دو پاف هر دوازده ساعت. اخر نفست جز کورتیکواسترئیدهای استنشاقی طولانی اثر طبقه بندی میشود. سرم هم خیلی درد میکند. حالت تهوّع هم دارم. باید بروم ازمایش خون بدهم بنظرم کلیه هایم دچار نارسایی حاد شده است. دیگر توان دفع سموم دوری ات را ندارند! خب به بیچاره ها حق بده مگر دو تا کلیه ی کوچک چقده توان دارند که هی خون پر از غم و غصه ی مرا تصفیه کنند؟ دیشب که دراز کشیده بودم متوجه شدم شکمم هم بزرگ ش...
ادامه مطلب
یه چیزی بگم بهت بیاد دوست دارم زیاد میمیرم اگه نبینمت یا دلت منو نخواد چه هوای عاشقونه ای داره بارون میاد داره بارون میاد ... اگه بدونی بخاطرت حالم چه جوریه اینا همه تقصیر دله تقصیر دوریه... اومدن تو قشنگترین مزد صبوریه... مزد صبوریه ... *صدای پویا بیاتی +داره بارون میاد...اولین بارون پاییز :) بارون بارون دلمو ببر پیشش......
ادامه مطلب
یه جورایی خدا هم جدیدا داره از أصل غافلگیری استفاده میکنه. یهو چنان درجه هوا افتاد پایین حالا انگار چه خبر شده!! یعنی مثلا دیروز صبح میرفتی بیرون یارو رو با تیشرت رو موتور میدیدی امروز همون ادمو با کاپشن !! :)) بعد من خیلی حس خوبی دارم الان. یعنی الان که رو تخت ارتاقم دراز کشیدم نسبت به دیروز در همین پوزیشن احساس رضایت مندی از زندگیم چند لول رفته بالا. یه جورایی انگار تمام خاطرات خوش زندگیم تو این هوا بوده. انگار سه چهارم زندگیم رو تو پاییز زیسته باشم حتی!! تصورم از فصل های دیگه خیلی کمتر از پاییزه :) + جا داره یه نکته رو ذکر کنم. من اون اوایل مدل پست هام با ال...
ادامه مطلب
از وقتی هم که این بازی های وبلاگی نظیر تاپ بلاگر و اینا مد شده ، یه مرضی افتاده به جون با سعادت بنده! اونم اینه که دوره افتادم بین وبلاگهایی که میدونم منو میخونند تا ببینم آیا کسی گوشه و کنار پست هاش نامی از این بنده ی سراپا تقصیر اورده یا نه! که خب میبینم نه! بعد من هی میگم هیچ کی منو دوست نداره بذارید من رگمو بزنم هی شما نمیذارید! واللا! جا داره از همین تریبون استفاده کنم و از نسرین (شباهنگ) تشکر کنم که رتبه ی دوم و مدال نقره تاپ بلاگر رو بمن داد و از همین تریبون یکی بخوابونم تو گوشش و بگم اینه رسمش؟؟ حالا که ییه نفر پیدا شد منو دوست داشته باشه باید وبلاگش ...
ادامه مطلب