اولین سفر دو نفره مادر دختری ^_^ - تاریخ: 1395/12/5 ساعت: 0:27
خب من و مامان تصمیم خودمونو گرفته بودیم. بابا میگفت نمیرین! شما دو تا با اوتوبوس پاشین برین مشهد؟؟ عمرا ! اگه برین من فلان قدر پول میدم اصلا ! مامان میگفت سنگ از آسمون بباره ما میریم! تمام ! خب مامان میخواست اثبات کنه که همیشه هم برای خوش گذروندن ، گشتن و خرید کردن تو یه شهر دیگه منتظر نیست یه نفر ب...
بیمارستان الانور آباد ٢ - تاریخ: 1395/12/5 ساعت: 0:27
ادم وقتی تو محیط های درمانی کار میکنه با همه قشری برخورد داره. ما هم ادمای فقیر رو میبینیم هم پولدار (البته لازم به ذکره پولدار ها اگه موردشون اورژانسی نباشه میرن مشهد و بیمارستان خصوصی) هم با سواد و تحصیل کرده هم بی سواد ، هم به قول خودم آلِرت (یعنی آگاه) هم غیر اورینته (ینی مریضی که متوجه وضعیت خ...
بیمارستان الانور آباد ٣ - تاریخ: 1395/12/5 ساعت: 0:27
ما تو بخش جراحی تخت ها رو بین خودمون تقسیم کردیم از اول و بنا به اون میریم شرح حال مریض ها رو میگیریم. ینی همون اول هرنفر چند تا عدد رو انتخاب کرده که تا اخر استاژر اون چند تا تخت باشه. تخت های ٥ و ١١ و ٢٧ هم مال من هستند. امروز رفتم تو اتاق تخت ١١ که شرح حالش رو بگیرم ، جلو در بودم دیدم کنار تخت مر...
تو که آدم نیستی انگار از فضایی! زندگیمی زندگیمی داری کلی فدایی!! :)) - تاریخ: 1395/12/5 ساعت: 0:27
روایت داریم حضرات عالیه ، تی ام بکس میفرمایند : لعنتی انقده خوبه که باید سانسور شه !! :)) بعله بر طبق همین روایت ما جز طرفداران قضیه خود سانسوری هستیم :دی در نتیجه من نمیگم که دو جلسه از کلاس ایروبیکم مونده و من نهایتا خیلیییی بخوام به خودم فرجه بدم ، یک کیلو نیم کم کردم در طی این ده جلسه :|xa0 همه ...
دگردیسی های ناجوانمردانه - تاریخ: 1395/12/5 ساعت: 0:27
زندگی شوخی های عجیبی با آدم میکند. خودت هم گاهی جا میخوری. سر که بر میگردانی میبینی چقدر در این سالها بازیچه ی روزگار بوده ای... با خودت میگویی: اوه خدای من! واقعا این دختری که در فلان روز در فلان مکان ایستاد و ایستاد و ایستاد و صدایش نلرزید و دستش نلرزید و نگریست و حرف زد من بودم؟ واقعا این دختری ک...
کاشکی میشد بهت بگم چقد صداتو دوست دارم... - تاریخ: 1395/12/5 ساعت: 0:27
از من کمترین به شما نصیحت! هیچ وقت تو دنیا پدر و مادرتون رو با هیچ کسی تکرار میکنم هیییییییییییییچچچ کسی عوض نکنید! هیچ کس! همیشه یادتون باشه تو دنیای به این بزرگی احدی شما رو بیشتر از پدر و مادرتون دوست نداره... پدر و مادر ها خود دوست داشتن محض اند! ما رو وقتی زشتیم ، وقتی فقیریم ، وقتی بدبختیم ، و...
چگونه میتوان مرد؟ و یا پس کی قراره به لقاا... بپیوندیم؟ - تاریخ: 1395/12/5 ساعت: 0:27
خب حقیقت اینه که من در هفته ی اخر تحصیلم در ترم ٩ رشته پزشکی عمومی و در مقطع زمانی اکنون شدیدا احساس استیصال میکنم. این یه غر زدن صرف یا یک حس هورمونی یا هرچی که میخواین اسمشو بذارید نیست! این یک اعتراف محضه. حالا گیرم این اعتراف زیر شکنجه ی جان فرسای پک امتحانات جراحی باشه! واقعا حس میکنم دارم کم م...
عذر خواهی - تاریخ: 1395/12/5 ساعت: 0:27
بچه ها من یه چیزی بگم و زود برم! :)) من کلا چند ماهی میشه کامنت خصوصی جواب نمیدم. یعنی راستش وقت و حوصله اش رو ندارم ولی این دلیل نمیشه که کامنت خصوصی ها رو نخونم. از همه ی عزیزانی که کامنت میدن بی نهایت ممنونم از انرژی که بمن میدن و وقتی که میذارن. مرسی :) عذر من رو در این زمینه پذیرا باشید. دوستون...
نوشته های گه گاهی من... اسم وبلاگو عوض کنیم اینو بذاریم؟؟ - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:05
1- جا داره عرض کنم که داخلیم رو پاس شدم! :دی با نمره ی درخشان 14/29 ! :| رنج نمره از 9/58 تا 16/03 ! واقعا به مدیر گروه خوش اخلاق و خوش خنده و به شدت بی منطقمون افتخار میکنم. و البته به اون تفکر "شایسته نه سالار" ی که اومد و همین آدم رو رئیس دانشکده پزشکی کرد . آدمی که براش 9 واحد نمره ی بخش که ما ت...
ما جدا خونمون مورچه داره :)) - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:05
+قبلنا یک مدت عنوانهای پستهای من معروف بود به اینکه خودش قابلیت إعلام استقلال داره. بعد الان که در دوره ی افول وبلاگی به سر میبرم دوباره اومدم خیر سرم در پست قبل عنوان مثلا با مفهوم بذارم که خب متاسفانه دلسردم کردین!! :)) بابا مسلمونا من تیکه انداختم به خودم واقعنی که نمیخوام اسم وبلاگمو عوض کنم :| ...
چشمان زیبای سپهر - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:05
کودکی بود با چشمان درشت... زیاد پلک نمیزد...به اطراف نگاه میکرد و حرفی هم نمیزد. روی تخت دراز کشیده بود و بالای تختش عروسک های رنگی آویزان کرده بودند... در استیشن دنبال پرونده یازده میگشتم... ثمین امد و گفت : نفیسه بیا ببین سپهر رو اوردن بخش ما... سپهر؟ همان کودک دو ساله ی حزن انگیزی که از اول هفته ...
درس عبرت نمیشه واسه من انگار - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:05
١- راستش از ده روز قبل تو فکر بودم یه پست بنویسم و عکس کادوهای تولدم رو بذارم ولی خب بعدش با خودم گفتم خب که چی؟ چه فرقی به حال ملت داره که من چی کادو گرفتم؟ دوباره راستش اینستا هم بی تقصیر نیست در این رابطه :دی ٢- ارتوپدی تموم شد بالاخره. با همه سختی هاش و کشیک هاش . الان از اول ماه هرکی ازم میپرسه...
مال دانشجو تو روز دانشجو خوردن داره؟؟؟ من از شما میپرسم... - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:05
خب الان چی باید بنویسم واقعا؟ باید بنویسم که من یک مال باخته هستم و مورد کیف قاپی قرار گرفتم؟ جدا میخواین اینو بشنوین؟ خب بذارید از اولش بگم! اولش برمیگرده به بدو تولد من! من از بدو تولد و از وقتی یادم میاد همیشه تصمیم داشتم با مینا برم باشگاه ایروبیک!! و هیچوقت این تصمیم عملی نمیشد! هیچوقت! تا رسید...
بیایید یاد بگیریم خودخواه نباشیم! - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:05
بیایید یاد بگیریم هروقت پسر یا برادرمان ازدواج کرد ، بفهمیم آن دختری که وارد خانواده ی ما شده خودش عزیز دردانه ی یک خانواده ی دیگر است. بیایید یاد بگیریم ما حق نداریم قلب آن دختر را بشکنیم. بیایید یاد بگیریم وقتی خودمان یا پسرمان کسی را برای ازدواج انتخاب میکند یعنی او را با تمام ویژگی هایش پذیرفته ...
این شهر بی حضور تو ... یک تخته اش کم است! - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:05
شما در حال حاضر در حال خواندن نوشته های دختری هستید که ساعت ٨ صبح امروز باید یک مقاله ی لهستانی به شدت مزخرف ٩ صفحه ای را ارائه بدهد و او در ساعت ٤٠ دقیقه بامداد تا صفحه ٤ ترجمه کرده و واقعا میان یک سری عدد گنگ گیر کرده است! این دختر نمیداند که دقیقا نویسنده ی مقاله چند درصد مرگ و میر برای بیمار سوخ...
صندلی داغ - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:05
غرض از مزاحمت اینکه یک صندلی داغ داریم تو وبلاگ رادیوبلاگیها. هر سوالی که از بچه های رادیو دارین میتونین تا فردا شب بپرسین :) همین دیگه! ملالی نیست جز دوری شما :دی کیفم هم پیدا شد :دی هندزفری و فلشم نبود بقیه وسایلم بود ولی ! کیف پولم رو هم با چاقو پاره کرده بود دزده :/ اورولوژی هم داره نفسهای اخرشو...
امشب هم از اون شب هاست :)) - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:05
همیشه تو صبح های سرد ، روزهای امتحان ، روزهای ارائه ، ظهر های خواب آلودگی و بی حوصلگی ، شب ها و غروب های کشیک... همیشه تو موقعیت های سخت و خسته کننده به خودم میگم : لعنت به تو! لعنت به تو که انقدر خودت رو گرفتار کردی!... آخه زن رو چه به کار کردن؟ زن رو چه به سر و کله زدن با ادمهای غریبه و ناشناس! زن...
دلم بارانیست... هوا هم همینطور... - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 16:04
من زیر باران های زیادی دعا کردم... زیر هزار هزار قطره... خیلی سال است که هروقت در ضلع جنوب غربی این اتاق نشسته بوده ام و صدای قطره های باران بر کانال کولر را شنیده ام دویده ام پشت پنجره ، به تینیجری ترین حالت ممکن دستم را از پنجره بیرون برده ام و دقایق زیادی اتاقم سرد شده است و دستم خیس شده است و نگ...
ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم... - تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 16:25
اول اندر کوی او جز جای پای ما نبود ... آخر آنجا از هجوم خلق ... جای ما نبود ... لوکیشن : حیاط بیمارستان امداد... روبروی پنجره های درمانگاه ارتوپدی...
تا خرابت نکند تهمت بدنامی چند!! - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 5:19
بچه ها من فردا امتحان شفاهی دارم :((( خیلی حالم بده . اصلا تمرکز ندارم درس بخونم. یعنی اصلا نمیدونم چی بخونم! ریه میخونم ذهنم تو کلیه است. کلیه میخونم میگم غدد بپرسن چی؟ غدد میخونم میبینم نمیرسم به گوارش! بعد اخرش از خون سوْال میپرسه آزم حالا ببینین!! :(( واااای روماتو که یه هفته است لای کتابشو باز ...

برچسب‌های مرتبط

نوشته های گهربار | نوشته های گم نام | بیایید سیاست زنانه یاد بگیریم | بیایید کره ای یاد بگیریم | بیایید یکم سیاست زنانه یاد بگیریم | این شهر بی نقاب قبولم نمیکند | این شهر بی تو مرا حبس میشود | این شهر بی تو | صندلی داغ | صندلی داغ سوالات باحال