خرید بک لینک

شاید تقدیر همه ی مفاهیم و اشیا در هستی اینه که تبدیل بشن.


روزهایی وبلاگی در بلاگفا باشند. روزهایی وبلاگی در بیان و شاید روزهایی کانالی در تلگرام...


این پست به احتمال قریب به یقین پست آخر ضربان لبخندهایت هست.

اگر به هر دلیلی دوست داشتید با من در ارتباط باشید میتونید اینجا رو دنبال کنید : t.me/astin72

دوستون دارم. مراقب خودتون باشین. خدانگهدار :)

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: شنبه 7 ارديبهشت 1398 ساعت: 13:10

امروز روز امتحان اخر بخش سوختگی بود. فوق تخصص سوختگی دکتر واو هست. یک پزشک جراح و فوق تخصص جراحی پلاستیک و سوختگی که هر سه ماه یک سفر خارجی میره. اعتقاد چندانی به مذهب نداره. به شوخ و شنگ بودن و خوش تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: شنبه 8 دی 1397 ساعت: 18:23

تو رفتی. تو خیلی وقته رفتی. کاش میشد هنوزم مثل اون موقع ها تو تیتراژ آخر فیلما دنبال اسمت بگردم بعد که یکیو هم اسم تو پیدا کردم تو دلم هزار بار قند آب شه و هی به اسم کوچیکت تو تلویزیون نگاه کنم. کاش مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 0:07

گاهی اوقات یک اتفاقاتی واسه آدم پیش میاد که نمیدونه بابتش خوشحال باشه یا ناراحت... نمیتونم مثال دقیقی براش پیدا کنم شما فکر کنید مثل وقتی که تولدته و ادمای نزدیک اطرافت یادشون نیست ولی دوستای وبلاگیت.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 0:07

شب های زیادی در گوشه و کنار این شهر بوده ام. بی دوست ، بی آشنا ، بی هر انکه باید ، بی تو... شب های زیادی در جاهای غریب سرم را بر بالشت گذاشته ام. سعی کرده ام به هیچ چیز نیندیشم. نه به خودم نه به عشق نه به تو ... شب های زیادی گریسته ام. نه از برای خودم... نه برای تو ... نه برای هیچ کس دیگر... بلکه برای تنهایی... برایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:59

چیزهای عجیبی این روزها دیده ام. چیزهای عجیب ، حزن انگیز ، شکننده و بی رحم. زنی را دیدم در پس راهروهای بی روح زایشگاه، دو روزی بود که پاره تنش در جانش تکان نخورده بود. صورتش سرد بود. مضطرب اما امیدوار. امیدوار به زنده بودن جنین ٢٤ هفته اش! امیدوار به زاییدنش، به دیدنش ، به بوییدنش ، به بوسیدنش... روی تخت که دراز کشیدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:59

امشب به صورت خیلی اتفاقی آلبوم گلهای آبی ِ مرجان فرساد را پیدا کردم. دانه دانه ی ترک ها را چندین بار شنیدم. میان آن صدای آرام و بی تفاوت و در عین حال حزن آلود ِ مرجان فرساد پرت شدم به ٤-٥ سال پیش. روزگار اوج جوانی و شورانگیزی. روزگار عشق های داغ و وحشی. عشق های مهار نشدنی و در حال قلیان! امشب که مرجان فرساد میخواند ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:59

یکی دو ماه قبل لپ تاپم آب و روغن قاطی کرده بود. خودم چیزی از نرم افزار هم سر در نمی آورم چه رسد به سخت افزار. کمی دستکاری اش کردم و نشد. بعد از مدتی بردمش مشهد پابوس آقا :دی دادمش دست پسر عمو که این کاره است و رهایش کردم و آمدم. یکی دو هفته پیش از زیارت برگشت خانه. باور میکنید از دو هفته پیش تا حالا روشن نکرده بودمشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:59

کشیک قبلم تو بخش اطفال دو شب پیش بود. ساعت نزدیکای 12 و نیم نیمه شب بود و داشتم تو یکی از بخش ها آزمایشات مریض ها رو چک میکردم که طبق رسم 5 دقیقه یک بار کشیک های اطفال گوشیم زنگ خورد : "دکتر ویزیت اورژانس خوردی. + چی هست؟ - مسمومیت با اپیوم اعزام شده از ... + اکی اومدم" رفتم پایین. به پرستار استثنائا خندون شیفت شب نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:59

میتونم به جرات بگم از هر دو تا کشیکی که بخش اطفال دادم یک مریض مسمومیت با نفت داشتم. قضیه از این قراره که بچهه (احتمالا هم تو روستا) میره و از یه جایی که بیشتر تانکر نفت هست و مثل تانکر اب شیر داره، نفت نوش جان میکنه. حالا برا من عجیبه که بچه ها چطوری نفت به اون بدمزگی رو میخورن. کشیک قبل یه ویزیت مسمومیت با تفت توادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:59

میدانی رفیق اینجا دیگر هیچ چیز بوی گذشته را نمیدهد. برای درمانگاه ها ساختمان چند طبقه و شیکی ساخته اند. چهار طرف شیشه. پله های پیچ دار ، سنگ های براق... اما دیگر های بای در کار نیست! یادت هست؟ دو سه سال پیش در درمانگاه ها یک بسته های بای ۶ تایی می اوردند برای اتند و ماها چشممان به همان های بای ۶ تایی بود و اخر کار کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:59

میدونی محبوب. پاییز که میشه عاشقا دل نازک میشن. دلشون میشه مثل اون برگ زردای پاییز. همینکه سر انگشت پات یواشکی بره رو دلشون ، دلشون میشکنه. پاییز که میشه عاشقا گریه نمیکنن میرن تو خودشون فکری میشن. دلشون تنگ میشه. نه اینکه فک کنی همیشه باید یه معشوقی این وسط باشه ها نه محبوب... از این عاشق دوزاری ها رو نمیگم که همشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:59

بخش اطفالم تموم شد و الان از اول مهر بخش عفونی ام. ولی اطفال کلی خاطره و موارد تلخ و شیرین داشت که دوست داشتم براتون تعریف کنم که خب بذارین رو حساب تنبلی. یه شب کشیک بودم دو نفری با یکی از اقایون گروه. قرار بود تا ساعت ۳ و نیم به اون زنگ بزنن و بعدش هم به من تا صبح. ساعت ۱ اینا بود که رفتم بخوابم و ساعت سه و ۴۵ دقیقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:59

به عقیده من هر دختری تو این دنیا باید یه ابی تو زندگیش داشته باشه که هر وقت لازم شد براش بخونه:

گریه نکن گریه نکن ، خاتون غم گریزِ من

برای این دربهدر بیسرزمین گریه نکن...

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 23:59

تنهایی لباس هر روزم بود ، می پوشیدمش . تنهایی فنجان چایی سرد روی میز اتاق بود، سر می کشیدمش. تنهایی ترانه ی ارام مورد علاقه ام بود، می شنیدمش. تنهایی دفتر شعرم بود، می نوشتمش . تنهایی اتمسفر اطرافم بود نفس می کشیدمش. تصمیم گرفتم. لباس هر روز را در اوردم و همه چیز را رها کردم و از خانه بیرون زدم... ساعتها در خیابان های شهر پرسه زدم. خستگی بر من غلبه کرد... به خانه بازگشتم... تنهایی سر جایش نشسته بود...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام میرزاده تاريخ: سه شنبه 10 بهمن 1396 ساعت: 3:16

صفحه بندی