تقدیر
-
تاریخ: 1398/2/7 ساعت: 13:10
شاید تقدیر همه ی مفاهیم و اشیا در هستی اینه که تبدیل بشن. روزهایی وبلاگی در بلاگفا باشند. روزهایی وبلاگی در بیان و شاید روزهایی کانالی در تلگرام... این پست به احتمال قریب به یقین پست آخر ضربان لبخندهایت هست. اگر به هر دلیلی دوست داشتید با من در ارتباط باشید میتونید اینجا رو دنبال کنید : t.me/astin72...
دانیال
-
تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 18:23
امروز روز امتحان اخر بخش سوختگی بود. فوق تخصص سوختگی دکتر واو هست. یک پزشک جراح و فوق تخصص جراحی پلاستیک و سوختگی که هر سه ماه یک سفر خارجی میره. اعتقاد چندانی به مذهب نداره. به شوخ و شنگ بودن و خوش ت
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 0:07
تو رفتی. تو خیلی وقته رفتی. کاش میشد هنوزم مثل اون موقع ها تو تیتراژ آخر فیلما دنبال اسمت بگردم بعد که یکیو هم اسم تو پیدا کردم تو دلم هزار بار قند آب شه و هی به اسم کوچیکت تو تلویزیون نگاه کنم. کاش م
دوستان حقیقی
-
تاریخ: 1397/9/14 ساعت: 0:07
گاهی اوقات یک اتفاقاتی واسه آدم پیش میاد که نمیدونه بابتش خوشحال باشه یا ناراحت... نمیتونم مثال دقیقی براش پیدا کنم شما فکر کنید مثل وقتی که تولدته و ادمای نزدیک اطرافت یادشون نیست ولی دوستای وبلاگیت.
امشب دوباره به یاد چشات گریه کردم...
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:59
شب های زیادی در گوشه و کنار این شهر بوده ام. بی دوست ، بی آشنا ، بی هر انکه باید ، بی تو... شب های زیادی در جاهای غریب سرم را بر بالشت گذاشته ام. سعی کرده ام به هیچ چیز نیندیشم. نه به خودم نه به عشق نه به تو ... شب های زیادی گریسته ام. نه از برای خودم... نه برای تو ... نه برای هیچ کس دیگر... بلکه بر...
IUFD
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:59
چیزهای عجیبی این روزها دیده ام. چیزهای عجیب ، حزن انگیز ، شکننده و بی رحم. زنی را دیدم در پس راهروهای بی روح زایشگاه، دو روزی بود که پاره تنش در جانش تکان نخورده بود. صورتش سرد بود. مضطرب اما امیدوار. امیدوار به زنده بودن جنین ٢٤ هفته اش! امیدوار به زاییدنش، به دیدنش ، به بوییدنش ، به بوسیدنش... روی...
عشق دلی ه که برات نگرونه همون نگاه ِ که شاید یادت نمونه...
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:59
امشب به صورت خیلی اتفاقی آلبوم گلهای آبیxa0ِ مرجان فرساد را پیدا کردم. دانه دانه ی ترک ها را چندین بار شنیدم. میان آن صدای آرام و بی تفاوت و در عین حال حزن آلودxa0ِ مرجان فرساد پرت شدم به ٤-٥ سال پیش. روزگار اوج جوانی و شورانگیزی. روزگار عشق های داغ و وحشی. عشق های مهار نشدنی و در حال قلیان! امشب که...
اپرای تنها
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:59
یکی دو ماه قبل لپ تاپم آب و روغن قاطی کرده بود. خودم چیزی از نرم افزار هم سر در نمی آورم چه رسد به سخت افزار. کمی دستکاری اش کردم و نشد. بعد از مدتی بردمش مشهد پابوس آقا :دی دادمش دست پسر عمو که این کاره است و رهایش کردم و آمدم. یکی دو هفته پیش از زیارت برگشت خانه. باور میکنید از دو هفته پیش تا حالا...
addiction
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:59
کشیک قبلم تو بخش اطفال دو شب پیش بود. ساعت نزدیکای 12 و نیم نیمه شب بود و داشتم تو یکی از بخش ها آزمایشات مریض ها رو چک میکردم که طبق رسم 5 دقیقه یک بار کشیک های اطفال گوشیم زنگ خورد : "دکتر ویزیت اورژانس خوردی. + چی هست؟ - مسمومیت با اپیوم اعزام شده از ... + اکی اومدم" رفتم پایین. به پرستار استثنائ...
طلای سیاه
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:59
میتونم به جرات بگم از هر دو تا کشیکی که بخش اطفال دادم یک مریض مسمومیت با نفت داشتم. قضیه از این قراره که بچهه (احتمالا هم تو روستا) میره و از یه جایی که بیشتر تانکر نفت هست و مثل تانکر اب شیر داره، نفت نوش جان میکنه. حالا برا من عجیبه که بچه ها چطوری نفت به اون بدمزگی رو میخورن.xa0 کشیک قبل یه ویزی...
زندون تن رو رها کن ای پرنده پر بگیر...
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:59
میدانی رفیق اینجا دیگر هیچ چیز بوی گذشته را نمیدهد. برای درمانگاه ها ساختمان چند طبقه و شیکی ساخته اند. چهار طرف شیشه. پله های پیچ دار ، سنگ های براق... اما دیگر های بای در کار نیست! یادت هست؟ دو سه سال پیش در درمانگاه ها یک بسته های بای ۶ تایی می اوردند برای اتند و ماها چشممان به همان های بای ۶ تای...
محبوب
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:59
میدونی محبوب. پاییز که میشه عاشقا دل نازک میشن. دلشون میشه مثل اون برگ زردای پاییز. همینکه سر انگشت پات یواشکیxa0بره رو دلشون ، دلشون میشکنه. پاییز که میشه عاشقا گریه نمیکنن میرن تو خودشون فکری میشن. دلشون تنگ میشه. نه اینکه فک کنی همیشه باید یه معشوقی این وسط باشه ها نه محبوب... از این عاشق دوزاری ...
در مذهب ما باده حلال است ولیکن بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است!
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:59
بخش اطفالم تموم شد و الان از اول مهر بخش عفونی ام. ولی اطفال کلی خاطره و موارد تلخ و شیرین داشت که دوست داشتم براتون تعریف کنم که خب بذارین رو حساب تنبلی. یه شب کشیک بودم دو نفری با یکی از اقایون گروه. قرار بود تا ساعت ۳ و نیم به اون زنگ بزنن و بعدش هم به من تا صبح. ساعت ۱ اینا بود که رفتم بخوابم و ...
صداش هم مثل ابی باشه البته!
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 23:59
به عقیده من هر دختری تو این دنیا باید یه ابی تو زندگیش داشته باشه که هر وقت لازم شد براش بخونه: گریه نکن گریه نکن ، خاتون غم گریزِ من برای این دربهدر بیسرزمین گریه نکن...
تنهایی
-
تاریخ: 1396/11/10 ساعت: 3:16
تنهایی لباس هر روزم بود ، می پوشیدمش . تنهایی فنجان چایی سرد روی میز اتاق بود، سر می کشیدمش. تنهایی ترانه ی ارام مورد علاقه ام بود، می شنیدمش. تنهایی دفتر شعرم بود، می نوشتمشxa0. تنهایی اتمسفر اطرافم بود نفس می کشیدمش. تصمیم گرفتم. لباس هر روز را در اوردم و همه چیز را رها کردم و از خانه بیرون زدم......
بلاگر ِ پیلاتسور ِ روانپزشک !!
-
تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 3:29
سلام عرض شد خدمت شما عزیز جان که دارید بعد از مدت ها من رو میخونید :) اول از همه جا داره یه تبریک جانانه خدمتتون عرض کنم. تبریک بابت اینکه شما در حال حاضر دارید نوشته های سالگرد تولد وبلاگ نویسی من رو میخونید! اونم تولد ٥ سالگی! :دی البته دقیق نیست چون تولد وبلاگنویسی من دوم مهر و اولین پستم هم مربو...
ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد / دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد
-
تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 3:29
سلام عرض شد خدمت با سعادت همه ی عزیزان دلم . الوعده وفا ! هرچند یه خرده دیره و میدونم دیگه پست بیات شده به حساب میاد ولی اومدم از خاطرات روان براتون تعریف کنم. امیدوارم شما هم این تاخیر ها رو بر من ببخشید و خرده نگیرید. اخه چندین بار پنل رو باز کردم برا نوشتن ولی پا نداد راستش رو بخواین! حالا بگذریم...
از رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن...
-
تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 3:29
قصه فقط اونجاشxa0 که سعدی یهو برمیگرده رو میکنه به جمعیت ... دستش رو میذاره رو قفسه سینه اش، چشماشو میبنده و میگه: "من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود" نقل شده که بعد از این جریان دیگه سعدی هیچ وقت اون سعدی سابق نشد.
حالم خوب نیست به کنار ، بده در واقع!
-
تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 3:29
بخش پوست هم تموم شد.تولدم هم گذشت ! الان بخش پزشکی اجتماعی ایم. در حقیقت باید بریم خانه های بهداشت روستاهای مجاور ولی در عمل تو دانشکده کلاس تئوری برامون برگزار میکنن. حقیقت اینه که استاژری داره نفس های اخرش رو میکشه و یک و ماه و نیم ازش مونده. همین پزشکی اجتماعی و یه بخش دیگه که رادیولوژی ه و اونم ...
آخ جوووووون ! تابستون!!! :|
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 13:41
شاید باورتون نشه. راستش من خودمم خیلی باورم نمیشه ! ولی بالاخره تابستون شروع شد! :)) :/ الان در پوست خودم نمیگنجم. بالاخره برای دوووووو هفته متوالی تعطیل شدم! امروز امتحان زنان رو دادیم و بخش فان زنان هم به لقاء الله پیوست. خیلی خوشحالم که دروس ماژور استاژری تموم شد و ٤ تا مینور بیشتر نمونده. راستش ...