وقتشه عاقل شم!

متن مرتبط با «ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم» در سایت وقتشه عاقل شم! نوشته شده است

از رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن...

  • نیلوبلاگ

    قصه فقط اونجاش که سعدی یهو برمیگرده رو میکنه به جمعیت ... دستش رو میذاره رو قفسه سینه اش، چشماشو میبنده و میگه: "من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود" نقل شده که بعد از این جریان دیگه سعدی هیچ وقت اون سعدی سابق نشد....

    ادامه مطلب
  • از همین ادمهای بی هوا

  • نیلوبلاگ

    همیشه در زندگی از این آدمهای ویری بوده ام. ویری به این معنا که کاملا بی هوا و یکهو هوس میکنم همین الان بروم ادوات نقاشی بخرم و پس از سالها نقاشی بکشم. ویری به این معنا که یکهو هوس سالاد ماکارونی از سرم بیرون نمیرود و تا وقتی مامان را مجبور نکنم به درست کردنش دست بردار نیستم. من عمریست از این ادمهای...

    ادامه مطلب
  • به هرکی میگم با من بمونه میذاره میره از دل من *

  • نیلوبلاگ

    زندگی ام صحنه ی تراژدیک ترین تئاتر شهر است. وقتی دیگران حواسشان نیست ، یواشکی از کنار صحنه خودم را از لابلای ادمهای ان بالا میکشم پایین و مینشینم بین تماشاگران و کناری ام تخمه افتابگردان میدهد دستم و غرق میشوم در داستان. انگار این روایت تراژدیک مربوط...

    ادامه مطلب
  • سلامی صمیمی تَر از غم ندیدم ... به اندازه ی غم تو را دوست دارم...

  • نیلوبلاگ

    گاهی اوقات حس میکنم اگر خدا در حق بشر فقط همین یک کار هم میکرد برای ادم بس بود. همین خلقت اشک و گریه را میگویم. همین بس بود برای اینکه ما آدمها را به بندگی اش دراورد. همین یکی بس بود تا ثابت کند خیلی خدای خوبی است... خدایا ! مرسی که اجازه میدهی شب ها...

    ادامه مطلب
  • سازت را با بهار کوک کن

  • نیلوبلاگ

    یادم باشد اگر روزی دخترکی داشتم نامش را بهار بگذارم. بهاره نه ها ! بهار! اخر میدانید منو پدر بچه های آینده ام باهم قرار گذاشته ایم که اگر بچه مان پسر شد او اسمش را انتخاب کند و اگر دختر شد من! اسم دخترکم را که بهار گذاشتم خودش خود به خود یاد میگیرد به دنیا لبخند بزند. یاد میگیرد با آمدنش سر و صدا را...

    ادامه مطلب
  • تو که آدم نیستی انگار از فضایی! زندگیمی زندگیمی داری کلی فدایی!! :))

  • نیلوبلاگ

    روایت داریم حضرات عالیه ، تی ام بکس میفرمایند : لعنتی انقده خوبه که باید سانسور شه !! :)) بعله بر طبق همین روایت ما جز طرفداران قضیه خود سانسوری هستیم :دی در نتیجه من نمیگم که دو جلسه از کلاس ایروبیکم مونده و من نهایتا خیلیییی بخوام به خودم فرجه بدم ، یک کیلو نیم کم کردم در طی این ده جلسه :| همه در این روزگار به فخرالزمان الانور بانو افتخار میکنن، شما چطور؟؟ :/ فعلا هم نمیخوام برم دیگه. خیلی وقتمو میگیره . بعد ملت میگن تازه بعد ایروبیک چاق میشی :/// عجب غلطی کردم رسما :| اصلا هم به رژیم اعتقاد ندارم ! چیه این سوسول بازی ها؟ :/ بعد چی؟ محسن هم همش میگه روز به روز داری چاق تَر میشی :|| بابا به خدا من از اول همین ٥٩ کیلو بودم! به کی بگم خب؟ یکی نیس بگه اصلا عمه هات چاقن! اقا اصلا دلم میخواد چا...

    ادامه مطلب
  • مال دانشجو تو روز دانشجو خوردن داره؟؟؟ من از شما میپرسم...

  • نیلوبلاگ

    خب الان چی باید بنویسم واقعا؟ باید بنویسم که من یک مال باخته هستم و مورد کیف قاپی قرار گرفتم؟ جدا میخواین اینو بشنوین؟ خب بذارید از اولش بگم! اولش برمیگرده به بدو تولد من! من از بدو تولد و از وقتی یادم میاد همیشه تصمیم داشتم با مینا برم باشگاه ایروبیک!! و هیچوقت این تصمیم عملی نمیشد! هیچوقت! تا رسیدیم با شب گذشته! ظهر روز گذشته من مینا رو تهدید کردم که اگه نری و نپرسی شرایط باشگاه فلان رو دیگه نه من نه تو! :| اون هم عصر پیام داد که رفتم و فلان و فلان!ساعت ٦تا٧ روزهای زوج! مامان و نیره پس از شنیدن این قضیه گفتن ما هم میایم! و این شد که ما سه نفره امشب راهی باشگاه شدیم! چند تا کوچه رو رد کردیم و همینطور در حال ور زدن بودیم که وسط یه کوچه نسبتا تاریک که به خیابون اصلی میخورد از پشت سر یه صدای ا...

    ادامه مطلب
  • امشب هم از اون شب هاست :))

  • نیلوبلاگ

    همیشه تو صبح های سرد ، روزهای امتحان ، روزهای ارائه ، ظهر های خواب آلودگی و بی حوصلگی ، شب ها و غروب های کشیک... همیشه تو موقعیت های سخت و خسته کننده به خودم میگم : لعنت به تو! لعنت به تو که انقدر خودت رو گرفتار کردی!... آخه زن رو چه به کار کردن؟ زن رو چه به سر و کله زدن با ادمهای غریبه و ناشناس! زن رو چه به پزشکی و بیمارستان و همه ی گرفتاری هاش؟ اصلا زن رو چه به درس خوندن؟!! همیشه تو این مواقع به قول رضا امیر خانی نیمه ی سنتی ذهنم به نیمه ی مدرن ذهنم تشر میزنه که : زن باید بشینه تو خونه اش خانمی کنه! باید صبح به صبح پرده های اتاق خوابش رو بکشه و بیرون رو نگاه کنه و ذهن و دلش پی قرمه سبزی و کیک و دسرش باشه! باید عصر به عصر بره کریستال و لباس صورتی قیمت کنه و شب به شب هم گل های گلدونش رو مرتب...

    ادامه مطلب
  • ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم...

  • نیلوبلاگ

    اول اندر کوی او جز جای پای ما نبود ... آخر آنجا از هجوم خلق ... جای ما نبود ... لوکیشن : حیاط بیمارستان امداد... روبروی پنجره های درمانگاه ارتوپدی......

    ادامه مطلب
  • حسی که بین ماست... از عشق بیشتره...

  • نیلوبلاگ

    میدانی ... هرچقدر هم که خودم را به این در و آن در بزنم... هرچقدر هم که غصه بخورم ، گریه کنم و تریپ افسردگی بردارم... آخرش ته ِ ته ِ دلم خوشحالم... خوشحالم از اینکه هستی... از اینکه اگر هیچ کسی در دنیا را هم نداشته باشم باز هم تو هستی احساس امنیت میکنم... راستش را بخواهی وقتی به تو فکر میکنم خیالم تخت میشود... خیالم راحت است از اینکه هروقت بخواهم میتوانم صدایت کنم... حرف بزنم... گله کنم... گریه کنم و حتی داد و بیداد کنم و تو...؟ ... باز هم دوستم داری... خوشحالم... خوشحالم که تو مثل اتند های بخش داخلی نیستی که مشکلاتم را نفهمی... خوشحالم که تو مثل خانم ایکس نیستی که تلفن مرا قط...

    ادامه مطلب
  • صدای منو کماکان از بخش داخلی میشنوید! اینجا هوا به شدت پسه !!

  • نیلوبلاگ

    تو این مدت به درجه ای از دروج استاژر داخلی بودن نائل اومدم که هر شب تا ساعت دوازده شب نت گردی میکنم بعد ساعت دوازده تا یک هاریسون ها رو تورق میکنم و هی میزنم تو سر خودم که وااای چقد زیاده و بعد میگیرم میخوابم. امتحانم هم از اونچه که تقویم نشون میده بهم نزدیک تره! :| از شدت استرس هم دارم میمیرم! بعد اینکه روایت داریم : و چون به موسم پایان بخش داخلی رسیدند گفتند بارالها! ما را به اول بخش برگردان باشد که درس بخوانیم و این بار بترکانیم و دیگر نیفتیم! لیک بازگردانده نشدند و همانا ایشان از زیان کاران اند! و از این دست مهملات خلاصه! بعد نیس خیلی استرس دارم عصری با م...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم | حسی که بین ماست ازعشق بیشتره | حسی که بین ماست ازعشق بیشتره میثم ابراهیمی | حسي كه بين ماست از عشق بيشتره |