
تو رفتی. تو خیلی وقته رفتی. کاش میشد هنوزم مثل اون موقع ها تو تیتراژ آخر فیلما دنبال اسمت بگردم بعد که یکیو هم اسم تو پیدا کردم تو دلم هزار بار قند آب شه و هی به اسم کوچیکت تو تلویزیون نگاه کنم. کاش م...
ادامه مطلب
شب های زیادی در گوشه و کنار این شهر بوده ام. بی دوست ، بی آشنا ، بی هر انکه باید ، بی تو... شب های زیادی در جاهای غریب سرم را بر بالشت گذاشته ام. سعی کرده ام به هیچ چیز نیندیشم. نه به خودم نه به عشق نه به تو ... شب های زیادی گریسته ام. نه از برای خودم... نه برای تو ... نه برای هیچ کس دیگر... بلکه برای تنهایی... برای...
ادامه مطلب
بخش اطفالم تموم شد و الان از اول مهر بخش عفونی ام. ولی اطفال کلی خاطره و موارد تلخ و شیرین داشت که دوست داشتم براتون تعریف کنم که خب بذارین رو حساب تنبلی. یه شب کشیک بودم دو نفری با یکی از اقایون گروه. قرار بود تا ساعت ۳ و نیم به اون زنگ بزنن و بعدش هم به من تا صبح. ساعت ۱ اینا بود که رفتم بخوابم و ساعت سه و ۴۵ دقیق...
ادامه مطلب
بخش پوست هم تموم شد.تولدم هم گذشت ! الان بخش پزشکی اجتماعی ایم. در حقیقت باید بریم خانه های بهداشت روستاهای مجاور ولی در عمل تو دانشکده کلاس تئوری برامون برگزار میکنن. حقیقت اینه که استاژری داره نفس های اخرش رو میکشه و یک و ماه و نیم ازش مونده. همین پزشکی اجتماعی و یه بخش دیگه که رادیولوژی ه و اونم بخش نیست و کلاس ه . اسفند هم پره دارم و انشاا... اگر خدا قسمت کنه از فروردین اینترن میشم. هنوز اندر خم اول کوچه ی پایان نامه هم نیستم . ینی راستش وارد کوچه نشدم همون تو خیابونم! :/ با این حال حالم داره ازش بهم میخوره. چند ماهه میخوام خیر سرم پروپوزالم رو بنویسم ولی بی فایده است و همش یه اشکالی از توش درمیاد. جوانان این مرز و بوم ! از من به شما نصیحت ، پایان نامه خواستید بنویسید اونم از نوع کارآزم...
ادامه مطلب
زندگی ام صحنه ی تراژدیک ترین تئاتر شهر است. وقتی دیگران حواسشان نیست ، یواشکی از کنار صحنه خودم را از لابلای ادمهای ان بالا میکشم پایین و مینشینم بین تماشاگران و کناری ام تخمه افتابگردان میدهد دستم و غرق میشوم در داستان. انگار این روایت تراژدیک مربوط...
ادامه مطلب
گاهی اوقات حس میکنم اگر خدا در حق بشر فقط همین یک کار هم میکرد برای ادم بس بود. همین خلقت اشک و گریه را میگویم. همین بس بود برای اینکه ما آدمها را به بندگی اش دراورد. همین یکی بس بود تا ثابت کند خیلی خدای خوبی است... خدایا ! مرسی که اجازه میدهی شب ها...
ادامه مطلب
یادم باشد اگر روزی دخترکی داشتم نامش را بهار بگذارم. بهاره نه ها ! بهار! اخر میدانید منو پدر بچه های آینده ام باهم قرار گذاشته ایم که اگر بچه مان پسر شد او اسمش را انتخاب کند و اگر دختر شد من! اسم دخترکم را که بهار گذاشتم خودش خود به خود یاد میگیرد به دنیا لبخند بزند. یاد میگیرد با آمدنش سر و صدا را...
ادامه مطلب
از من کمترین به شما نصیحت! هیچ وقت تو دنیا پدر و مادرتون رو با هیچ کسی تکرار میکنم هیییییییییییییچچچ کسی عوض نکنید! هیچ کس! همیشه یادتون باشه تو دنیای به این بزرگی احدی شما رو بیشتر از پدر و مادرتون دوست نداره... پدر و مادر ها خود دوست داشتن محض اند! ما رو وقتی زشتیم ، وقتی فقیریم ، وقتی بدبختیم ، وقتی مریضیم ، وقتی مشروط شدیم ، وقتی تو همه ی کارها گند زدیم ، وقتی بیکار شدیم ، وقتی عصبانی ایم ، وقتی بدیم ، وقتی خیلی خیلی خیلی بدیم ! وقتی خودمون از خودمون متنفریم ... همیشه و همیشه دوست دارن! هر روز بیشتر از قبل! کیو تو دنیا پیدا میکنین که اینجوری دوستون داشته باشه غیر از مامان و باباتون؟ کاش میتونستیم یه درصد از محبتشون رو بفهمیم... کاش میتونستیم یه درصد از عشقشون رو جبران کنیم! کاش خودمون ر...
ادامه مطلب
خب حقیقت اینه که من در هفته ی اخر تحصیلم در ترم ٩ رشته پزشکی عمومی و در مقطع زمانی اکنون شدیدا احساس استیصال میکنم. این یه غر زدن صرف یا یک حس هورمونی یا هرچی که میخواین اسمشو بذارید نیست! این یک اعتراف محضه. حالا گیرم این اعتراف زیر شکنجه ی جان فرسای پک امتحانات جراحی باشه! واقعا حس میکنم دارم کم میارم. اخه من نمیدونم غیر از این خراب شده دقیقا تو کدوم خراب شده ی دیگه ای در طی ده روز دانشجو رو مجبور میکنن امتحانات اورولوژی ، جراحی اعصاب ، ارتوپدی ، بیهوشی، شفاهی و تئوری و آسکی جراحی عمومی رو بده؟؟؟؟ نه شما بگین دقیقا تو کدوم خراب شده ای؟؟ بابا مسلمون تو خودت اصلا میفهمی این امتحانات هرکدوم به تنهایی ینی چی که این کارو میکنی!؟ اونم چی! با مایی که تا خود روز امتحان باید بریم بیمارستان و دریغ ا...
ادامه مطلب
+قبلنا یک مدت عنوانهای پستهای من معروف بود به اینکه خودش قابلیت إعلام استقلال داره. بعد الان که در دوره ی افول وبلاگی به سر میبرم دوباره اومدم خیر سرم در پست قبل عنوان مثلا با مفهوم بذارم که خب متاسفانه دلسردم کردین!! :)) بابا مسلمونا من تیکه انداختم به خودم واقعنی که نمیخوام اسم وبلاگمو عوض کنم :| :)) +یه مدت زیادیه کلا سعی میکنم دیگه به این مسائل حقوق زن و مرد در جامعه و اینا فکر نکنم. یعنی راستشو بخواین دیگه حوصلشو ندارم. ادما معمولا تا یه سنی دوست دارند با حقایق بجنگند ولی از یک جایی به بعد ترجیح میدن با حقایق کنار بیان. ولی خب تو بخش ارتوپدی بخاطر حجم عمل های جراحی زیاد هرروز دارم جریان رضایت گرفتن قبل عمل رو میبینم و واقعا گاهی ناراحتم میکنه. وقتی میبینم دختر یک خانم مسن نمیتونه اجازه...
ادامه مطلب
و لنبلونکم بشی ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرین، الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعونگویند سنگ لعل میشود در مقام صبر...آری...شود...ولیک به خون جگر شود.......................................................................................................................خیلی خیلی خیلی خسته ام.... بعد از اون همه دعا و خواهش و التماس ... بعد از اون همه الهی اذالم ادعوک فتستجیب لی و من ذالذی ادعوه فیستجیب لی ... گفتن... خیلی خسته ام...میشه نگام کنی؟...راحت شه زندگیم؟............................... ...
ادامه مطلب
تو این مدت به درجه ای از دروج استاژر داخلی بودن نائل اومدم که هر شب تا ساعت دوازده شب نت گردی میکنم بعد ساعت دوازده تا یک هاریسون ها رو تورق میکنم و هی میزنم تو سر خودم که وااای چقد زیاده و بعد میگیرم میخوابم. امتحانم هم از اونچه که تقویم نشون میده بهم نزدیک تره! :| از شدت استرس هم دارم میمیرم! بعد اینکه روایت داریم : و چون به موسم پایان بخش داخلی رسیدند گفتند بارالها! ما را به اول بخش برگردان باشد که درس بخوانیم و این بار بترکانیم و دیگر نیفتیم! لیک بازگردانده نشدند و همانا ایشان از زیان کاران اند! و از این دست مهملات خلاصه! بعد نیس خیلی استرس دارم عصری با م...
ادامه مطلب