
داشتم به اصرار مامان دستی روی سر و صورت این اتاق نیمه جان میکشیدم. اتاقی که یک سال و نیم است نیمی از روح صاحبش رفته و جسم صاحبش مانده در همین چهار دیواری سفید! اتاقی که کتابهایش رفته. عروسکهایش رفته. ماگ هایش رفته. شعر هایش رفته... نامه ها ، برچسب های رنگی ، جعبه های کادو ، روبان های قرمز و حتی لباس...
ادامه مطلب
من زیر باران های زیادی دعا کردم... زیر هزار هزار قطره... خیلی سال است که هروقت در ضلع جنوب غربی این اتاق نشسته بوده ام و صدای قطره های باران بر کانال کولر را شنیده ام دویده ام پشت پنجره ، به تینیجری ترین حالت ممکن دستم را از پنجره بیرون برده ام و دقایق زیادی اتاقم سرد شده است و دستم خیس شده است و نگاهم را از آسمان برنداشته ام و لبانم جنبیده است... از یک جایی و از یک روزی به بعد زیر باران های زیادی تو را خواسته ام... تو را برای خودم ، برای دلم ، برای چشمانم ، بازوانت را برای دست هایم از خدا تمنا کرده ام... شهر من شهر بارانی ای نیست اما به جرئت میگویم که دو سالی میشود بارانی در این شهر بدون نجوای خواستن تو به عاجزانه ترین شکل ممکن به زمین ننشسته است... به جرئت میگویم... تو تا به امروز سهم من ن...
ادامه مطلب