
تو رفتی. تو خیلی وقته رفتی. کاش میشد هنوزم مثل اون موقع ها تو تیتراژ آخر فیلما دنبال اسمت بگردم بعد که یکیو هم اسم تو پیدا کردم تو دلم هزار بار قند آب شه و هی به اسم کوچیکت تو تلویزیون نگاه کنم. کاش م...
ادامه مطلب
گاهی اوقات یک اتفاقاتی واسه آدم پیش میاد که نمیدونه بابتش خوشحال باشه یا ناراحت... نمیتونم مثال دقیقی براش پیدا کنم شما فکر کنید مثل وقتی که تولدته و ادمای نزدیک اطرافت یادشون نیست ولی دوستای وبلاگیت....
ادامه مطلب
شب های زیادی در گوشه و کنار این شهر بوده ام. بی دوست ، بی آشنا ، بی هر انکه باید ، بی تو... شب های زیادی در جاهای غریب سرم را بر بالشت گذاشته ام. سعی کرده ام به هیچ چیز نیندیشم. نه به خودم نه به عشق نه به تو ... شب های زیادی گریسته ام. نه از برای خودم... نه برای تو ... نه برای هیچ کس دیگر... بلکه برای تنهایی... برای...
ادامه مطلب
امشب به صورت خیلی اتفاقی آلبوم گلهای آبیِ مرجان فرساد را پیدا کردم. دانه دانه ی ترک ها را چندین بار شنیدم. میان آن صدای آرام و بی تفاوت و در عین حال حزن آلودِ مرجان فرساد پرت شدم به ٤-٥ سال پیش. روزگار اوج جوانی و شورانگیزی. روزگار عشق های داغ و وحشی. عشق های مهار نشدنی و در حال قلیان! امشب که مرجان فرساد میخواند ...
ادامه مطلب
میدانی رفیق اینجا دیگر هیچ چیز بوی گذشته را نمیدهد. برای درمانگاه ها ساختمان چند طبقه و شیکی ساخته اند. چهار طرف شیشه. پله های پیچ دار ، سنگ های براق... اما دیگر های بای در کار نیست! یادت هست؟ دو سه سال پیش در درمانگاه ها یک بسته های بای ۶ تایی می اوردند برای اتند و ماها چشممان به همان های بای ۶ تایی بود و اخر کار ک...
ادامه مطلب
میدونی محبوب. پاییز که میشه عاشقا دل نازک میشن. دلشون میشه مثل اون برگ زردای پاییز. همینکه سر انگشت پات یواشکیبره رو دلشون ، دلشون میشکنه. پاییز که میشه عاشقا گریه نمیکنن میرن تو خودشون فکری میشن. دلشون تنگ میشه. نه اینکه فک کنی همیشه باید یه معشوقی این وسط باشه ها نه محبوب... از این عاشق دوزاری ها رو نمیگم که همش...
ادامه مطلب
بخش اطفالم تموم شد و الان از اول مهر بخش عفونی ام. ولی اطفال کلی خاطره و موارد تلخ و شیرین داشت که دوست داشتم براتون تعریف کنم که خب بذارین رو حساب تنبلی. یه شب کشیک بودم دو نفری با یکی از اقایون گروه. قرار بود تا ساعت ۳ و نیم به اون زنگ بزنن و بعدش هم به من تا صبح. ساعت ۱ اینا بود که رفتم بخوابم و ساعت سه و ۴۵ دقیق...
ادامه مطلب
سلام عرض شد خدمت شما عزیز جان که دارید بعد از مدت ها من رو میخونید :) اول از همه جا داره یه تبریک جانانه خدمتتون عرض کنم. تبریک بابت اینکه شما در حال حاضر دارید نوشته های سالگرد تولد وبلاگ نویسی من رو میخونید! اونم تولد ٥ سالگی! :دی البته دقیق نیست چون تولد وبلاگنویسی من دوم مهر و اولین پستم هم مربوط به سال ١٣٩١ توی وبلاگ آوای من بود :) یادش بخیر :) خیلی سالها و خاطرات خوبی رو با وبلاگم داشتم و دارم و مطمئنم یکی از المان هایی که هیچوقت در مورد سالهای جوونیم فراموش نخواهم کرد وبلاگنویسی ه :) ولی خب باید قبول کرد که من برای این کار پیر شدم. نشون به این نشون که الان یک ماهه میخوام بنویسم اما نه حال و انگیزه اش رو دارم نه قلمم دیگه کشش سابق رو داره. اینم البته از ننوشتن ه. وگرنه مسلما کسی که تو ...
ادامه مطلب
سلام عرض شد خدمت با سعادت همه ی عزیزان دلم . الوعده وفا ! هرچند یه خرده دیره و میدونم دیگه پست بیات شده به حساب میاد ولی اومدم از خاطرات روان براتون تعریف کنم. امیدوارم شما هم این تاخیر ها رو بر من ببخشید و خرده نگیرید. اخه چندین بار پنل رو باز کردم برا نوشتن ولی پا نداد راستش رو بخواین! حالا بگذریم! بریم سر اصل مطلب! کیس اول: روزای اولی که وارد بخش شدیم یه اقا پسر جوون ٢٣-٢٤ ساله تو بخش تازه بستری شده بود. دکتر نون عزیز ( ایشون از روانپزشک های به نام اینجا هستن و پدرشون هم روانپزشک بودن و کلا از اینجور ادمهان که از شکم مادر روانپزشک زاییده شدن!) همون روز اول گفت این اقا یک کیس پیور مانیا است! یعنی مانیای خالص داره! مانیا همون اختلال دو قطبی هست که خب اگه دوست داشتین گوگل کنیدش.به طور خلاصه...
ادامه مطلب
قصه فقط اونجاش که سعدی یهو برمیگرده رو میکنه به جمعیت ... دستش رو میذاره رو قفسه سینه اش، چشماشو میبنده و میگه: "من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود" نقل شده که بعد از این جریان دیگه سعدی هیچ وقت اون سعدی سابق نشد....
ادامه مطلب
بخش پوست هم تموم شد.تولدم هم گذشت ! الان بخش پزشکی اجتماعی ایم. در حقیقت باید بریم خانه های بهداشت روستاهای مجاور ولی در عمل تو دانشکده کلاس تئوری برامون برگزار میکنن. حقیقت اینه که استاژری داره نفس های اخرش رو میکشه و یک و ماه و نیم ازش مونده. همین پزشکی اجتماعی و یه بخش دیگه که رادیولوژی ه و اونم بخش نیست و کلاس ه . اسفند هم پره دارم و انشاا... اگر خدا قسمت کنه از فروردین اینترن میشم. هنوز اندر خم اول کوچه ی پایان نامه هم نیستم . ینی راستش وارد کوچه نشدم همون تو خیابونم! :/ با این حال حالم داره ازش بهم میخوره. چند ماهه میخوام خیر سرم پروپوزالم رو بنویسم ولی بی فایده است و همش یه اشکالی از توش درمیاد. جوانان این مرز و بوم ! از من به شما نصیحت ، پایان نامه خواستید بنویسید اونم از نوع کارآزم...
ادامه مطلب
شاید باورتون نشه. راستش من خودمم خیلی باورم نمیشه ! ولی بالاخره تابستون شروع شد! :)) :/ الان در پوست خودم نمیگنجم. بالاخره برای دوووووو هفته متوالی تعطیل شدم! امروز امتحان زنان رو دادیم و بخش فان زنان هم به لقاء الله پیوست. خیلی خوشحالم که دروس ماژور استاژری تموم شد و ٤ تا مینور بیشتر نمونده. راستش دیگه حوصله ام از استاژر بودن سر رفته! دلم میخواد زودتر اینترن بشم و بعدش هم خلااااااص ! :/ چیه به خد...
ادامه مطلب
بخش اطفال به سلامتی و خوشی و خرمی (:|) تموم شد. نمره هاش هنوز نیومده و هروقت بیاد شما عزیزان دل رو از نتیجه ی مثبت منفی و یا احتمال زیاد خنثی اون افطاری مزبور مطلع خواهم نمود همی :دی ده روزی میشه در بخش به غایت متحیرانه ، شادمانانه ، آف گونه آنه ، خانمانه و صد البته تهوع برانگیزانه ی زنان به سر میبر...
ادامه مطلب
همیشه در زندگی از این آدمهای ویری بوده ام. ویری به این معنا که کاملا بی هوا و یکهو هوس میکنم همین الان بروم ادوات نقاشی بخرم و پس از سالها نقاشی بکشم. ویری به این معنا که یکهو هوس سالاد ماکارونی از سرم بیرون نمیرود و تا وقتی مامان را مجبور نکنم به درست کردنش دست بردار نیستم. من عمریست از این ادمهای...
ادامه مطلب
من از اول بخش اطفال ( که یه چیزی حدودا دو ماه و ده روز پیش بود) یک ایده تو کله ی مبارکم چرخ میزد! اونم ایده ی افطاری دادن به اساتید بود. :| راستش رو بخواهید ما اکثرا روزای اخر هر بخشی میرفتیم یک کیک سفارش میدادیم و یک خوشحالی کوچک میکردیم که هم به مثابه ی تشکر از اساتید اون بخش باشه و هم و باطنا مع...
ادامه مطلب
مراسم افطاری پر ماجرامون دیشب بعد از کلی اهن و تولوپ برگزار شد! از شما خوانندگان عزیز تقاضا میشود در خارج از گود این مراسم همراه ما باشید! حتی میشه بهش سرزده هم گفت. در این حد! :| حدودا ٢٠ دقیقه قبل اذان رسیدم تالار. مهدی پایین جلو در واستاده بود ( قبلا گفتم چون فامیل نمتونم بگم اسم همکلاسی هام رو م...
ادامه مطلب
یک گلدان هم بود از این به قول اهل فن "تراریوم" ها . برای تولدم ٨-٩ ماه پیش رفقا هدیه آورده بودند. گل شناس نیستم. عشق گل شاخه ای هستم اما عشق گیاه سبز نیستم. اما راستش را بخواهید این ها بد در دلم نشسته بودند. دو مدل از این ساکولنت ها داشت و یکی دو مدل هم انواع دیگر گیاهان کوچک. هر روز مینشستم کنار ت...
ادامه مطلب
دست بحنبونید دیگه! یعنی چی نشستید یه جا و فقط نگاه میکنید ؟ :دی این همه ما نوشتیم و شما بعضا خندیدید و بعضا ایراد گرفتید و بعضا هم غر زدید . حالا شما بنویسید و ما بشنویم و حال کنیم :دی خلاصه ی مطلب اینکه ما تیم خبری رادیوبلاگیها فراخوان خبرنگار شوزدیم! این افتخار رو دارید که اگر بهترین باشید همکار ما بشید !!! :))) دوست دارم همه ی کسانی که یه روزی با فخرالزمان الانور بانو خندیدن تو این فراخوان شرکت کنند :)) به ما کمک کنید بهتر باشیم :) ...
ادامه مطلب
ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیر ما بأنفسهم :) +دوست عزیزی که من نمیشناسمت و ادرسی هم در پی ام از خودت نذاشتی : این انتخابات برا من هیچ فایده ای که نداشت یک فایده داشت. آدم های دور و برم رو بهتر شناختم. من هیچ وقت تو زندگیم آدم شناس خوبی نبودم و در حد امکان به همه عشق و دوستی دادم. ولی زندگی درس های خوبی به آدم میده عزیزم :) ضمن اینکه واقعا ممنونم از لطفت. کامنتت لبخند بهم هدیه کرد :) ...
ادامه مطلب
دو سه روز پیش یک پسر سیزده ساله رو اورده بودن اورژانس. حالا ساعت چند؟ ساعت دو ونیم نصفه شب !! یک پسر بسیار تپل و استخون دار و البته خوشحال و پر حرف! :)) فک میکنید شکایتش چی بود؟ خوردن کلید !!!! میگف تو خونه با داداشم داشتیم برا مامانم شعبده بازی میکردیم کلید رو گذاشتم گوشه لُپم و سپس نمیدونم چی شده...
ادامه مطلب